از من چيزى نرفت ، متولد نشد از من مگر فرزند مردهاى نه زندهاى « 19 » .
31 ، 28 - و گفت : مترس از مردن بدن ليكن بترس از مردن نفس .
31 ، 29 - گفتند او را كه : نفس هرگز نمىميرد ، گفت : هرگاه نفس ناطقه از حد نطق برگردد به حد بهيمى حيوانى ، اگر چه اصل جوهر او باطل و مضمحل نشده است ، اما به تحقيق كه از زندگانى عقلى « 20 » مرده است .
31 ، 30 - ديد جوانى را بر كنار دريائى كلفتناك و اندوهزده از رهگذر دنيا ، گفت : اگر بالفرض مىبودى تو در نهايت توانگرى ، و در كشتى سوار بودى ، در دريا در ميان « 21 » موجها ، و در آن حالت تو و اموال تو مشرف بر غرق مىشدى ، در آن وقت نهايت مقصود تو رستگارى تو بود ؟ گفت : آرى . پس زينون گفت : تو خود را آن شخص تصور كن كه از دريا نجات و رستگارى يافته باشد ، و قناعت كن بر آن چيزى كه دارى . پس آن جوان صبر كرد به آن چيزى كه ازو شنيد ، و وعظ گرفت .
هامش
( 19 ) - د : نشده بود از من مگر فرزند زنده نه مرده .
( 20 ) - اساس : عقل .
( 21 ) - اساس : و دريا ميان .