اثنا ديد جمعى را كه در كشتى نشسته متوجه شهر و وطن اصلى اويند ، و خواستند ازو كه كتابتى به اهل و ياران خود بنويسد . گفت : بايد كه كسب و تجارت شما چيزى باشد كه هرگاه كشتى « 1 » [ 60 - الف ] شكسته گردد و غرق شود ، چون شما نجات يابيد آن با شما باشد .
21 - فلوطرخس
21 ، 1 - گاوى ساخت از گل ، روزى « 2 » اهل شهر او به جهت بتان قربان مىنمودند او نيز گاو گلى را قربان كرد . عتاب نمودند او را . گفت :
ذبح جان دار از براى چيزى كه جان ندارد قبيح است .
22 - سقنداس
22 ، 1 - قرار داد به خود كه هرگز سخن نگويد خبر او به ادريانوس ملك درمالوس ملك رسيد ، حكم كرد كه او را حاضر سازند و سعى بسيار « 3 » نمودند تا سخن گويد نگفت . پس حكم به كشتن او نمود و پنهانى پيش جلاد كس « 4 » فرستاد كه چون شمشير بر آوردى كه گردن او زنى ، اگر سخن گفت گردنش بزن ، و اگر در همت خود رسوخ ورزيد پيش من بيار « 5 » . جلاد شمشير بر آورده برو حمله نمود . او اثبات ورزيده چيزى نگفت . بردند پيش ملك ، ملك تعظيم بسيار نمود و اكرام فرمود ، و مسألهها ازو پرسيد ، جواب ملك را در كاغذى نوشته داد و بر همت خود ثبات ورزيد « 6 » .
هامش
( 1 ) - د : كشتى شما .
( 2 ) - د : روزى كه .
( 3 ) - د : بسيارى .
( 4 ) - د : كسى .
( 5 ) - د : من فرست .
( 6 ) - اساس : تمام ورزيد .