11 ، 349 - گفت : حذر كنيد [ 46 - ب ] از حلم حكيم ، و بازى مخوريد از هميشگى حلم او ، به درستى كه درخت صندل با آنكه سرد است طبيعت آن . چون باد بر آن مىوزد و جمع مىسازد شاخههاى آن را ، يكديگر [ را ] مىسايند ، تا آنكه بسوزند « 276 » .
11 ، 350 - پيش سقراط مذكور شد شخصى كه مال بسيار داشت . سقراط گفت « 277 » من رشك نمىبرم از بسيارى مال او الا آنكه دانم كه آن مال به جاى خوب صرف مىنمايد .
11 ، 351 - شخصى آمد پيش سقراط كه سقراط « 278 » را دشنام دهد ، و گفت آنچه گفت . سقراط گفت : اگر او گمان برده است كه از رهگذر دشنام من به او نفعى و فايدهاى خواهد رسيد ، گو دشنام ده كه او را از آن باز نمىدارم .
11 ، 352 - شخصى در مجلس بعضى از بزرگان آن وقت بر سقراط رفعت گزيد ، و بلند نشست ؛ سقراط از آن در خشم نشد : سبب پرسيدند گفت :
اين ديوار كه در برابر ماست و بلندتر از همهء ماست كه درين جا جمعيم ، نمىبينم كسى را ازين جماعت كه از رهگذر آن در خشم باشد . وقتى من ازو در خشم شوم كه همت او بلندتر از همت من باشد ، و چون همت من بلندتر از همت اوست مجلس و جاى نشست من بلندتر از مجلس اوست .
و گفت : اگر نمىبود در سخن من كه نمىدانم [ كه مىدانم ] ، هرآينه مىگفتم كه : نمىدانم « 279 » .
ديد شخصى او را كه جامهء كهنه پوشيده بود كه بعضى از اعضاى او برهنه بود ، گفت : اين سقراط است كه شريعت و سنن وضع نموده است و تعجب داشت ازو ! سقراط گفت : سبب و علت ناموس و شرايع
هامش
( 276 ) - د : مىسوزند .
( 277 ) - اساس و س : « سقراط گفت » ندارد .
( 278 ) - د : « كه سقراط » ندارد .
( 279 ) - اساس و س : مىگفتم كه نه مىشناسم نه مىدانم .