چون به جوار ايزدى و اصل شد ، مدّتى مديد ، و عهدى بعيد ، بر كذشتن او تأسف و تحسّر مىنمود .
[ صفات ] كامل مولانا أدام اللّه نعمائه جبلّى « 1 » ، و همجو خلق عظيمش طبيعى بوده ، و از روىء تبرّع و تكرّم ، حلقهوار پيرامن حال مسلمانان درآمده .
فامّا شكر او بر عموم مردم ، كه بصنوف نعم او محظوظ « 2 » بوده ، واجب و لازم است ، تا مكافات و مجازات جزوى از آن كرده باشند ، جنانج شاعر كويد :
شعر
يجزيك اويثني عليك و انّ من * أثنى عليك بما فعلت كمن جزى « 3 »
و جكونه شكر شاكران - هر چند كه جهد و كوشش نمايند - بانعام و إحسان مولانا أدام اللّه علوّه شامل و محيط كردد ؟
حقّ عزّ اسمه توفيق كناد مولانا را ، بهر آنج بذان طالب شكر كنند ، و آزاد را بنده كردانند ، يعنى كرم و سخاوت ، و بذل و فتوّة ، كه : الانسان عبيد الاحسان « 4 »
بدرستى و راستى كه مولانا أدام اللّه قدرته در كرم و بذل ، به مرتبهء رسيده است ، كه أهل فضل و هنر ، به نسبت با دريآىء كرم او ، باران كوجك از باران بزرك او . و او در ميان ايشان همجو تير معلّى « 5 » است در ميان تيرهآء قمار ، و همجو بآلهاىء پيشين در ميان بآلهاىء مرغان . و هر چند در هر درختى آتش موجود است ؛ فامّا همجو درخت مرخ و عفار « 6 » ، هيچ درختى نيست ، كه باندك حرّت از آن آتش مىبارد .
هامش
( 1 ) . جبلّى : ذاتى .
( 2 ) . محظوظ : جمع ( حظّ ) ، بهره بردن .
( 3 ) . ابن قتيبة دينورى در « الشعر و الشعراء : 1 / 381 » اين بيت را به زهير بن جناب ، و بغدادى در « خزانة الادب : 2 / 39 » به ورقة بن نوفل نسبت دادهاند .
( 4 ) . انسان بنده نيكى است .
( 5 ) . معلّى يا معلّا ، صيغهاى است عربى به معناى برافراشته .
( 6 ) . المرخ و العفار ، دو بوته صحرايى مىباشند كه به علت سرعت اشتغال آنها از آن دو براى