تخطي إلى المحتوى الرئيسي

كمال الدين وتمام النعمة ( فارسي ) — صفحة 378

مساهمون:

ص٣٧٨
تا آنكه به ظلمات و بحر محيط بر دنيا رسيديم و ديديم كه رود نيل بحر محيط را قطع مىكند و از ميان آن عبور مىنمايد و ديگر راهى براى دنبال كردن آن نبود و براى من تنها چهار هزار تن باقى ماند و من بر مملكت خود ترسيدم و به مصر بازگشتم و اهرام و برانى و آن دو هرم را بنا كردم و گنجها و ذخاير خود را در آنها نهادم و اين اشعار را سرودم :
كمى علم دارم از اين كائنات و ليكن خدا داند از غائبات همه ساختم كار خود استوار بفرمودهء خالق كردگار به سرچشمهء نيل پرسان شدم ندانستم آخر پريشان شدم بسى سير كردم به بحر و به برّ فزون شد ز هشتاد سالم سفر به هر جنّ و انسى گذارم فتاد به درياى تارى قرارم فتاد به جايى كه منزل پس از آن نبود توان كسى تا بدانسان نبود دگر باره سوى وطن آمدم ز غربت به سختى به جان آمدم