تا آنكه به ظلمات و بحر محيط بر دنيا رسيديم و ديديم كه رود نيل بحر محيط را قطع مىكند و از ميان آن عبور مىنمايد و ديگر راهى براى دنبال كردن آن نبود و براى من تنها چهار هزار تن باقى ماند و من بر مملكت خود ترسيدم و به مصر بازگشتم و اهرام و برانى و آن دو هرم را بنا كردم و گنجها و ذخاير خود را در آنها نهادم و اين اشعار را سرودم :
كمى علم دارم از اين كائنات
و ليكن خدا داند از غائبات
همه ساختم كار خود استوار
بفرمودهء خالق كردگار
به سرچشمهء نيل پرسان شدم
ندانستم آخر پريشان شدم
بسى سير كردم به بحر و به برّ
فزون شد ز هشتاد سالم سفر
به هر جنّ و انسى گذارم فتاد
به درياى تارى قرارم فتاد
به جايى كه منزل پس از آن نبود
توان كسى تا بدانسان نبود
دگر باره سوى وطن آمدم
ز غربت به سختى به جان آمدم