« و اينكه در اين جانشينى كه در كار دين خويش به دو داده و اين زمام كه به دو سپرده و بى يارى وى به اداى حق وى نتواند رسيد چنانش منظور بدارد و تأييد كند كه بارى را كه بر وى نهاده بردارد و حق وى را بگزارد و به سبب آن در خور كمال ثواب و افزايش برتر شود كه او كريم است و رحيم .
« ابراهيم بن عباس نوشت در شوال سال دويست و سى و پنجم . »
( 175 على بن جهم در اين باب شعرى گفت به اين مضمون :
« عسليهايى كه ميان « هدايت يافتگان و گمراهان فاصله آورد .
« عاقل را چه باك اگر بسيار شود « كه بيشتر موجب بازگشت مىشود . »
سخن از پيدايش محمود بن فرج نيشابورى و انجام كار وى
در اين سال ، در سامرا به نزد دار بابك ، مردى پى گرفت به نام محمود نيشابورى پسر فرج و پنداشت كه ذو القرنين است . بيست و هفت كس نيز با وى بودند .
به نزد باب العامه نيز دو كس از ياران وى پا گرفتند و در بغداد نيز در مسجد مدينه دو كس ديگر پا گرفتند كه پنداشتند پيمبرند و محمود ذو القرنين است .
محمود و يارانش را پيش متوكل بردند و بگفت تا وى را تازيانه بزنند كه تازيانه بسيار زدند كه بعدها از ضربت تازيانه ها جان داد . ياران وى را نيز بداشتند ، آنها از نيشابور آمده بودند ، چيزى با خود داشتند كه به قرائت آن مىپرداختند .
خانوادهء خويش را نيز به همراه داشتند ، از جمله پيرى بود كه به پيمبرى محمود شهادت مىداد و پنداشت كه به دو وحى مىرسد و جبرئيل با وحى به نزد او مىآيد .
محمود را يكصد تازيانه زدند اما وقتى مىزدندش پيمبرى خويش را انكار نكرد .