به من صله داد و نكويى كرد .
على بن محمد گويد : يكى از فرزندان عبد الرحمان بن سمره مىخواسته بود در شام به پا خيزد . وى را پيش مهدى آوردند كه او را رها كرد و حرمت كرد و تقرب داد ، روزى به او گفت قصيدهء زهير را در قافيهء راء براى من بخوان كه چنين است :
« لمن الديار بقنة الحجر . »
( 180 كه آن را بخواند . آنگاه مرد سمرى گفت : « به خدا كسى كه مانند اين شعر دربارهء وى گفته مىشد ، نماند . » گويد : مهدى خشم آورد و او را نادان ديد و طرد كرد اما عقوبت نكرد و مردمان او را احمق شمردند .
گويند : ابو عون ، عبد الملك بن يزيد بيمار شد ، مهدى به عيادت وى رفت .
خانه اى ديد فرسوده ، و بناى بد ، طاق صفه اى كه در آن بود ، خشت بود . تشك نرمى در محل نشيمن بود ، مهدى بر متكايى نشست ، ابو عون جلو روى وى بود . مهدى با وى نيك گفت و از بيمارى وى درد خوارى كرد .
ابو عون گفت : « اى امير مؤمنان از خداى اميد عافيت دارم و اينكه مرا بر بسترم نميراند تا در اطاعت تو كشته شوم و اطمينان دارم كه نخواهم مرد تا در اطاعت تو چنان كه بايد بكوشم . » گويد : مهدى دربارهء وى رأى نكو نمود و گفت : « حاجت خويش را با من بگوى و هر چه مىخواهى بخواه و در مورد حيات و ممات خويش به كار گير ، به خدا اگر وصيتى كنى كه مال تو بدان رسايى نداشته باشد ، هر چه باشد من آن را عهده مىكنم ، بگوى و وصيت كن . » گويد : ابو عون سپاس داشت و دعا گفت : « اى امير مؤمنان حاجت من اين است كه از عبد الله بن ابى عون رضايت دهى و او را پيش خوانى كه آزردگى تو از
تاريخ الطبرى ( فارسي ) — صفحة 5157
مساهمون: محمد بن جرير الطبري
ص٥١٥٧