على بن يقطين گويد : در ماسبذان با مهدى بوديم ، صبحگاهى گفت : « گرسنهام » نانى چند با گوشت سرد كه با سركه پخته شده بود پيش وى آوردند كه از آن بخورد و گفت به اطاق جلوى ميروم و آنجا مىخوابم ، بيدارم نكنيد تا خودم بيدار شوم .
وارد اطاق شد و بخفت ، ما نيز در ايوان خانه بخفتيم ، از صداى گريهء وى بيدار شديم و با شتاب سوى وى رفتيم گفت : « آنچه را من ديدم شما نديديد ؟ » گفتيم : « ما چيزى نديديم . » گفت : « مردى بر در ايستاد كه اگر در ميان هزار يا يكصد هزار مرد باشد مىشناسمش و شعرى خواند به اين مضمون :
« گويى مىبينم كه مردم اين قصر نابود شدهاند « و جاها و منزلگاههاى آن خالى مانده است .
« و سالار قوم از پس خوشى و شاهى « به قبرى در شده كه سنگها روى آنست « و بجز ياد وى و قصه اش نمانده « و زنانش بر او بانگ و فغان مىكنند . »
( 171 گويد : ده روز نگذشت كه درگذشت و درگذشت وى چنان كه ابو معشر و واقدى گفتهاند به سال شصت و نهم بود ، به شب پنجشنبه هشت روز مانده از محرم .
خلافتش ده سال بود و يك ماه و نيم . بعضىها گفتهاند : خلافت وى ده سال و چهل و نه روز بود و وقتى كه درگذشت چهل و سه سال داشت .
هشام بن محمد گويد : ابو عبد الله مهدى ، محمد بن عبد الله ، به سال صد و پنجاه و هشتم شاهى يافت ، در ماه ذى حجه شش روز رفته از آن ماه . ده سال و يك ماه و بيست و دو روز شاهى كرد و عاقبت به سال صد و شصت و نهم در گذشت . در آن وقت چهل و سه ساله بود .
تاريخ الطبرى ( فارسي ) — صفحة 5144
مساهمون: محمد بن جرير الطبري
ص٥١٤٤