نسبت به وى ابراز خشم كرد و او را واگذاشت كه در منزلش به علاج پردازد و ميان ياران خويش ندا داد كه هر كس عباى يعقوبى و كلاه يعقوبى داشته باشد جامه اش گرفته شود . آنگاه بگفت تا يعقوب را در زندان نصر بداشتند .
نوفلى گويد : مهدى بگفت تا ياران يعقوب را از ولايتهاى شرق و غرب معزول كنند و مردم خاندان وى را بگيرند و به زندان كنند و با آنها چنين كردند .
على بن محمد گويد : وقتى يعقوب بن داود و مردم خاندان وى را به زندان كردند و عاملان وى پراكنده شدند
( 162 و نهان شدند و سرگردان شدند ، حكايت وى و حكايت اسحاق بن فضل را به ياد مهدى آوردند كه شبانه كس از پى اسحاق فرستاد و از پى يعقوب كه او را از زندان بياوردند و به دو گفت : « مگر به من نگفته بودى كه اين و مردم خاندانش پندارند كه از ما خاندان ، به كار خلافت شايسته ترند و بر ما تقدم دارند ؟ » يعقوب به دو گفت : « هرگز اين را با تو نگفتهام . » گفت : « مرا تكذيب مىكنى و سخنم را رد مىكنى . » آنگاه تازيانه خواست و دوازده تازيانه سخت به او زد و بگفت تا او را به حبسگاه بازبرند .
گويد : اسحاق بيامد و قسم ياد كرد كه هرگز اين را نگفته و چنين سخنى در خور وى نيست و جزو سخنانى كه مىگفت ، گفت : « اى امير مؤمنان چگونه چنين گويم كه جدم در جاهليت بمرد و پدر تو از پى پيمبر خدا صلى الله عليه و سلم باقى بود و وارث وى بود » ، مهدى گفت : « او را ببريد . » گويد : روز بعد يعقوب را پيش خواند كه همان سخن را كه شب پيش با وى گفته بود تكرار كرد و گفت : « اى امير مؤمنان ، بر من شتاب ميار تا به يادت بيارم .
ياد دارى كه بر كنار نهر در آلاچيقى بودى در بستانى ، من نيز به نزد تو بودم كه ابو الوزير در آمد . . . » على گويد : ابو الوزير خويشاوند يعقوب بن داود بود كه شوهر دختر صالح بن -
تاريخ الطبرى ( فارسي ) — صفحة 5134
مساهمون: محمد بن جرير الطبري
ص٥١٣٤