آرد ، به دو گفت : « بازگرد و بگو براى وى برگزين : طلاق دخترش عبيده يا ولايتدارى يمن » فرستاده بجز گفتار او كه « براى وى برگزين » را نفهميد و نرفت . خيزران گفت : « ولايتدارى يمن را براى وى برگزيدم . » گويد : پس دختر وى عبيده را طلاق داد و چون بانگ فرياد شنيد ، گفت : « چه شده ؟ » خيزران خبر را با وى بگفت .
گفت : « تو برگزيدى . » گفت : « پيام تو را بدين گونه به من نگفتند . » گويد : پس هادى به صالح مصلى دار دستور داد كه با شمشير بر سر نديمان بايستد كه زنانشان را طلاق دهند . و خادمان با اين خبر پيش من آمدند كه به من بگويند كه به هيچ كس اجازهء ورود ندهم .
گويد : يكى بر در ايستاده بود و عبايش را به خويشتن پيچيده بود و پا به پا مىشد ، دو شعر به خاطرم رسيد و آن را بخواندم به اين مضمون :
« اى دوستان سعدى من « نوحه كنيد و به مريم سلام گوييد « كه خدا مريم را دور ندارد « به دو گوييد : اينك كه قصد فراق كرده اى « آيا از پس اين وصالى هست كه بدانند . » گويد : مرد عبا به خويش پيچيده گفت : « كه بدانيم . » گفتم : « فرق ميان بدانند و بدانيم چيست ؟ » گفت : شعر به معنى سامان مىگيرد و به معنى تباه مىشود ، ما را چه حاجت كه كسان اسرارمان را بدانند ؟
گفتمش : « من اين شعر را بهتر از تو مىدانم . »
تاريخ الطبرى ( فارسي ) — صفحة 5216
مساهمون: محمد بن جرير الطبري
ص٥٢١٦