تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تاريخ الطبرى ( فارسي ) — صفحة 5173

مساهمون:

ص٥١٧٣
و فاطمه . فاطمه را از وى آبستن يافتند و بدين اقرار كرد . محمد گويد : فاطمه را با زن يعقوب بن فضل كه هاشمى نبود و خديجه نام داشت ، پيش مهدى آورده بودند كه به زنديق بودن مقر شدند ، فاطمه اقرار كرد كه از پدرش آبستن است . مهدى آنها را پيش ريطه دختر ابو العباس فرستاد كه ديد سرمه كشيده و رنگ زده‌اند ، ملامتشان كرد و به خصوص دختر را سختتر ملامت كرد كه گفت : « مجبورم كرد . » گفت : « اگر مجبور بودى پس اين رنگ و سرمه و خوشى چيست ؟ » و لعنتشان كرد . گويد : به من گفتند كه آنها را هراس دادند و از هراس بمردند ، با چيزى كه آن را هراسك ( رعبوب ) گويند به سرشان كوفتند كه ا آن هراس كردند و بمردند . گويد : اروى بماند و فضل بن اسماعيل پسر عمويش او را به زنى گرفت وى مردى بود كه دينش بد نبود . در اين سال ، ونداهرمز فرمانرواى طبرستان با امان پيش موسى آمد كه عطيه خوب به دو داد و به طبرستان پس فرستاد .

( 192 سخن از بقيه حوادثى كه به سال صد و شصت و نهم بود

از جمله حوادث سال اين بود كه حسين بن على بن حسن بن حسن بن حسن بن - على بن ابى طالب قيام كرد كه در فخ كشته شد .