يكى گفت : « مردم خراسان . » ديگرى گفت : « مردم شام . » ابو مسلم گفت : « هر قومى در ايام اقبالشان دليرترند . » گويد : « آنگاه تلاقى كرديم ، ياران عبد الله بن على به ما حمله كردند و چنانمان بكوفتند كه از جاهاى خويش برفتيم . آنگاه از مقابل ما برفتند . سپس عبد الصمد با گروه سواران به ما حمله آورد و شانزده كس از ما را بكشت ، آنگاه ياران وى بازگشتند . پس از آن فراهم آمدند و پيش تاختند و صف ما را پس زدند كه عقب نشستيم .
گويد : به ابو مسلم گفتم : بهتر است اسبم را بتازم و بالاى اين تپه بروم و مردم را بانگ زنم كه آنها هزيمت شدهاند . » گفت : « چنين كن . » گفتم : « تو نيز اسبت را بتاز . » گفت : مردم خردمند در اين حال اسب خويش را بر نمىگردانند بانگ بزن كه اى مردم خراسانى باز گرديد
كه سر انجام با پرهيز كاران است . » گويد : چنان كردم و كسان باز آمدند .
گويد : ابو مسلم آن روز رجزى مىخواند به اين مضمون :
« هر كه آهنگ كسان خويش دارد « پشت نكند « كه از مرگ مىگريزد « اما سوى مرگ مىرود . » گويد : براى ابو مسلم جايگاهى ساخته بودند كه وقتى كسان تلاقى مىكردند بر آن مىنشست و نبرد را مىنگريست و چون در پهلوى راست يا چپ خللى مىديد به پهلو دار پيام مىداد كه در سمت تو شكافى هست مبادا از طرف تو آسيبى
تاريخ الطبرى ( فارسي ) — صفحة 4689
مساهمون: محمد بن جرير الطبري
ص٤٦٨٩