رخ داد .
گويد : ابو العباس به عبد الله بن على نوشت كه با سپاهيان خويش سوى اسحاق رود به سميساط ، و او از شام برفت تا در مقابل اسحاق كه در سميساط بود جاى گرفت ، آنها شصت هزار كس بودند ، همه اهل جزيره ، و فرات در ميانه حايل بود .
ابو جعفر نيز از رها در رسيد ، اسحاق به آنها نامه نوشت و امان خواست كه اين را پذيرفتند و به ابو العباس نوشتند كه دستور داد او را با هر كه با وى بود امان دهند .
گويد : پس مكتوبى در ميانه نوشتند و ضمن آن پيمان مؤكد كردند ، اسحاق پيش ابو جعفر آمد و صلح در ميانه انجام شد و از برگزيده ترين ياران ابو جعفر شد .
پس از آن مردم جزيره و مردم شام به استقامت آمدند و ابو العباس ، ابو جعفر را به جزيره و ارمينيه و آذربيجان گماشت و بدينسان بود تا به خلافت رسيد .
گويند كه اسحاق بن مسلم عقيلى هفت ماه در سميساط ببود و ابو جعفر او را در محاصره داشت . مىگفت : « بيعتى به گردن من هست كه آن را وا نمىگذارم تا بدانم كه صاحب بيعت مرده يا كشته شده . » راوى گويد : ابو جعفر به دو پيغام داد كه مروان كشته شده .
گفت : « تا يقين كنم . » پس از آن صلح خواست و گفت : « دانستم كه مروان كشته شده . » ابو جعفر او را امان داد كه با وى شد و به نزد او منزلت بزرگ داشت .
بقولى عبد الله بن على بود كه اسحاق را امان داد .
در اين سال ابو جعفر به خراسان پيش ابو مسلم رفت تا راى وى را در بارهء كشتن ابو سلمه ، حفص بن سليمان ، بداند .
تاريخ الطبرى ( فارسي ) — صفحة 4651
مساهمون: محمد بن جرير الطبري
ص٤٦٥١