از اين شگفتى كردند و آن را نپسنديدند .
گويد : پسر برفت تا از پل گذشت و در رصافه به نزد مهدى رفت و آن چيزها را به دو هديه كرد . مهدى آنچه را در دو جوال بود پذيرفت و آن را از درم پر كرد .
پسر ميان دو جوال بازگشت و دانسته شد كه اين گونه اى از بيهوده سرى شاهان است .
حماد ترك گويد : بر سر منصور ايستاده بودم ، سر و صدايى از خانه شنيد و گفت : « اى حماد ببين اين چيست ؟ » گويد : برفتم يكى از خادمان وى را ديدم كه ميان كنيزكان نشسته بود و بر ايشان طنبور مىزد و آنها خنده مىكردند ، بازگشتم و به دو خبر دادم ، گفت :
« طنبور چيست ؟ » گفتم : « چوبى است چنين و چنان . » و وصف آن را براى وى گفتم .
گفت : « وصف آن را درست كردى ، از كجا مىدانستى كه طنبور چيست ؟ » گفتم : « در خراسان ديدهام . » گفت : « بله ، آنجا . » آنگاه گفت : « پاپوش مرا بيار . » و چون پاپوش وى را بياورد بر خاست و آهسته روان شد تا نزديكشان رسيد و آنها را بديد .
گويد : و چون كنيزكان منصور را بديدند پراكنده شدند .
گفت : « بگيريدش . » پس او را گرفتند .
گفت : « با طنبور به سرش بزن . » گويد : و همچنان با طنبور به سر وى زدم تا آن را شكستم . » سپس گفت : « او را از قصر من برون ببر و به نزد حمران ببر در كرخ و بگو او را بفروشد . » سلام ابرش گويد : من و يك خادم و غلامى ديگر در داخل منزل منصور خدمت وى را مىكرديم . محلى داشت كه در آنجا اطاقى بود و خيمه اى و تشكى و لحافى كه در آنجا خلوت مىكرد . تا وقتى كه پيش كسان نمىآمد ، از همه كس خوشخوىتر
تاريخ الطبرى ( فارسي ) — صفحة 4988
مساهمون: محمد بن جرير الطبري
ص٤٩٨٨