اما ديگران گويند كه منصور مىخواست براى مهدى بيعت بگيرد و با سپاهيان سخن كرد و آنها وقتى عيسى را در حال سوارى مىديدند سخنان ناروا به وى مىگفتند .
عيسى شكايت پيش منصور مىبرد كه به سپاهيان مىگفت : « برادرزادهء مرا آزار مكنيد كه نور چشم من است ، اگر پيش از اين منعتان كرده بودم اينك گردنتان را مىزنم . » كه سپاهيان خوددارى مىكردند ، آنگاه تكرار مىكردند . مدتى بدين گونه بود آنگاه به عيسى نوشت :
« به نام خداى رحمان رحيم :
« از بندهء خدا ، عبد الله منصور ، امير مؤمنان ، به عيسى بن موسى .
« سلام بر تو و من ستايش خدايى را با تو مىگويم كه خدايى جز او نيست ، اما بعد ، ستايش خداى را كه منت قديم و تفضل عظيم و نعمت « نيكوى دنيا از اوست . آنكه خلقت را به علم خويش آغاز كرد و قضا را « به فرمان خويش مقرر كرد كه مخلوق بكنه حق وى نرسد و به نهايت ذكر « عظمت وى راه نيابد ، هر چه را خواهد به قدرت خويش تدبير كند و از « مشيت خويش پديد آرد كه جز او در بارهء آن داورى نباشد و جز به وسيلهء « وى جريان نيابد كه آن را به ترتيبى كه بايد روان كند
و با وزيرى در بارهء « آن سخن نيارد و با وى مشورت نكند و چيزى كه اراده كند بر او « مشتبه نشود قضاى خويش را در بارهء خوشايند و ناخوشايند بندگان به سر « برد كه مقاومت نتوانند و دفاع نيارند كرد . پروردگار زمين و « آنچه بر آن هست كه خلق و فرمان از اوست مبارك است كه خداى « پروردگار جهانيان است .
« تو دانسته اى كه در ايام زمامدارى ستمگران حال ما چگونه بود « و در مورد آنچه خاندان لعنت از خوشايند و ناخوشايند در بارهء ما « مىخواستند نيرو و تدبيرمان نبود و خويشتن را به آنچه مىگفتندمان كه
تاريخ الطبرى ( فارسي ) — صفحة 4934
مساهمون: محمد بن جرير الطبري
ص٤٩٣٤