محمد گويد : ابو جعفر آن سال كه به حج آمده بود در بارهء عبد الله بن حسن از پدرم پرسيده بود كه گفتار هاشميان را به جواب وى گفته بود و او گفته بود كه راضى نخواهد بود مگر آنكه عبد الله را بيارد .
محمد گويد : مادرم از پدر خويش نقل مىكرد كه گفته بود : به سليمان بن على گفتم :
« اى برادر ، قرابت من قرابت تست و خويشاوندى من خويشاوندى تست ، رأى تو چيست ؟ » گفت : « به خدا گويى عبد الله بن على را مىبينم كه وقتى پرده ميان ما و او حايل شد ، به ما اشاره كرد و مىگفت : « شما با من چنين كرديد . » اگر بخشيدنى بود عموى خود را مىبخشيد .
گويد : پس راى او را پذيرفت .
گويد : و چنان بود كه خاندان عبد الله ، اين را اعانتى از جانب سليمان نسبت به خويش مىدانستند .
يحيى بن خالد بن برمك گويد : ابو جعفر چند برده از بردگان بدوى خريد ، به يكيشان يك شتر داد و به يكيشان دو شتر داد و به يكى بيشتر ، و آنها را به جستجوى محمد در اطراف مدينه پراكند . يكيشان بر سر آب مىرسيد ، چون رهگذر يا گمشده ، كه از او گريزان مىشدند ، بدين گونه جستجو مىكردند .
محمد بن عباد مهلبى گويد : سندى وابستهء امير مؤمنان به من گفت : « مىدانى كه چى عقبة بن سلم را به نزد امير مؤمنان بالا برد ؟ » گفتم : « نه ؟ » گفت : « عمويم عمر بن حفص هيئتى را از سند فرستاده بود كه عقبه جزوشان بود و پيش ابو جعفر آمدند ، وقتى حوائجشان را انجام داد و برخاستند عقبه را پس آورد و بنشاند آنگاه به دو گفت : « كيستى ؟ » گفت : « يكى از سپاه امير مؤمنان و خدمهء وى كه همراه عمر بن حفص
تاريخ الطبرى ( فارسي ) — صفحة 4741
مساهمون: محمد بن جرير الطبري
ص٤٧٤١