گويد : آنگاه حارث كس پيش نصر فرستاد كه ما به پيشوايى تو رضايت نمىدهيم . نصر پيغام داد :
« تو كه عمر خويش را در سرزمين شرك به سر كرده اى و همراه مشركان با مسلمانان نبرد كرده اى چگونه عاقل توانى بود ؟ پندارى بيشتر از آنچه كردهام با تو لابه مىكنم ؟ » گويد : در آن روز جهم بن صفوان پيشواى جهميان اسير شد و به سلم گفت :
« پسرت حارث حامى من است . » گفت : « وى شايستهء اين كار نيست و اگر چنين كند امانت نمىدهم اگر اين روپوش را پر از ستاره كنى يا عيسى بن مريم ترا به نزد من بىگناه وانمايد نجات نمىيابى ، به خدا اگر در شكم من بودى شكمم را مىشكافتم كه ترا بكشم ، به خدا بيش از اين با يمانيان بر ضد ما اقدام نخواهى كرد . » آنگاه به عبد ربة بن سيسن بگفت تا او را بكشت و كسان گفتند : « ابو محرز كشته شد . » كه كنيهء جهم ابو محرز بود .
گويد : در آن روز هبيرة بن شراحيل و عبد الله بن مجاعه اسير شدند . سلم گفت : « با اينكه از مردم تميميد خدا باقى ندارد كسى را كه شما را باقى نگهدارد . » به قولى هبيره كشته شد ، سواران به نزديك خانهء قديد بن منيع به دو رسيدند و كشته شد .
گويد : وقتى نصر ، حارث را هزيمت كرد . حارث پسر خويش حاتم را پيش كرمانى فرستاد . محمد بن مثنى به دو گفت : « اين هر دو دشمنان تواند بگذارشان به همديگر ضربت زنند . » اما كرمانى ، سغدى بن عبد الرحمان حزمى را با وى فرستاد .
سغدى از سمت درميخان وارد شهر شد حارث به نزد وى آمد و وارد سايبان كرمانى شد . داود بن شعيب جدانى و محمد بن مثنى به نزد كرمانى بودند ، نماز به پا شد و كرمانى با آنها نماز كرد . آنگاه حارث برنشست و جماعة بن محمد با وى برفت .
تاريخ الطبرى ( فارسي ) — صفحة 4486
مساهمون: محمد بن جرير الطبري
ص٤٤٨٦