و آنجا را بگشود و يكى از قصابان را كه شكاف ديوار را به حارث نموده بود بكشت .
گويد : منذر رقاشى پسر عموى يحيى بن حضين به تذكار صبورى قاسم شيبانى در نبرد شعرى گفت به اين مضمون :
« آيا آن قوم بجز يار ما كسى نبرد نكرد « همراه گروهى كه با ثبات نبرد كردند « و ترس به خود راه ندادند « بر در قلعه نبرد كردند و سستى نياوردند « تا كمك خداى به آنها رسيد و نصرت يافتند « قاسم از پس فرمان خداى نصرت يافت « و تو از اين بر كنار بودى و كوتهى آوردى . » به قولى وقتى كار كرمانى و حارث بالا گرفت ، نصر كس پيش كرمانى فرستاد كه با تعهدى پيش وى رفت . محمد بن ثابت قاضى و مقدام بن نعيم برادر عبد الرحمان غامدى و سلم بن احوز نيز به نزد آنها حضور داشتند . نصر سوى جماعت دعوت كرد و به كرمانى گفت : « با پيوستن به جماعت نيكروزترين كسان مىشوى . » ميان سلم بن احوز و مقدام غامدى سخن رفت ، سلم با وى درشتى كرد و برادرش مقدام به دو كمك كرد و سغدى بن عبد الرحمان حزمى به خاطر آنها خشم آورد .
راوى گويد : سلم گفت : « مىخواستم بينىات را با شمشير بزنم » سعدى گفت :
« اگر دست به شمشير برده بودى دستت به جاى نمىماند . » كرمانى بيم كرد كه اين خدعه اى از جانب نصر باشد و از جاى برخاست . در او آويختند ، اما ننشست و به در اطاقك بازگشت .
گويد : اسب وى را پيش آوردند كه در مسجد برنشست . نصر گفت : « مىخواست با من خيانت كند . »
تاريخ الطبرى ( فارسي ) — صفحة 4485
مساهمون: محمد بن جرير الطبري
ص٤٤٨٥