آن را بهتر مىشناسم مىخواهى كارى كنى كه مايهء هلاك خاقان شود و تا بباشى مايهء شهرت تو شود ؟ » گفت : « چيست ؟
گفت : « همراه من آيى ؟ » گفت : « آرى » گويد : پس راهى گرفت كه ورادك نام داشت و بالاى علمهاى خاقان رسيد كه غافل بودند . خاقان بگفت تا كوسها بانگ بازگشت زدند و چون جنگ در ميان بود تركان قدرت بازگشت نداشتند . بار ديگر زدند كه قدرت نداشتند آنگاه بار سوم زدند كه قدرت نداشتند و به جنگ سرگرم بودند .
گويد : پس ابن شخير و گوزگان به علمها حمله بردند ، خاقان به فرار روى بگردانيد و مسلمانان اردوگاهشان را تصرف كردند ، ديگهايشان كه قل مىزد به جاى مانده بود با گروهى زن از عرب و وابسته و زنان ترك .
گويد : يابوى خاقان در گل فرو رفت و حارث بن سريج او را حفظ كرد .
گويد : اما كسان ندانستند كه وى خاقان است .
اردوگاه ترك از همه چيز از ظروف نقره و سنجهاى تركى پر بود . خواجه اى مىخواست زن خاقان را ببرد اما فرصت نيافت و با خنجر ضربتى به دو زد ، وقتى به او رسيدند كه هنوز مىجنبيد . پاپوش وى را گرفتند كه از نمد نقش دار بود .
گويد : اسد دختران ترك را پيش دهقانان خراسان فرستاد و مسلمانانى را كه به دست آنها بود بگرفت .
گويد : اسد پنج روز آنجا ببود .
گويد : اسبانى كه پراكنده شده بود ، مىرسيد و اسد آن را مىگرفت و به روز نهم با ظفر سوى بلخ بازگشت .
ابن سجف مجاشعى شعرى گفت به اين مضمون :
تاريخ الطبرى ( فارسي ) — صفحة 4197
مساهمون: محمد بن جرير الطبري
ص٤١٩٧