و پيوسته با وى بود تا در گوزگان كشته شد به همين سبب نصر از او آزرده خاطر بود ، صالح پيش عبيد الله بن بسام نديم نصر رفت و شعرى خواند به اين مضمون :
« در مشكلى بودم حيرت زده و غمين « و عبيد الله مشكل مرا از پيش برداشت « ندايش دادم و با خوشرويى « به اوج بزرگوارى رسيد « چونان آغاز بدر كه ظلمات را روشن مىكند » . . . تا آخر . . .
گويد : عبيد الله ، ابو نميله را پيش نصر برد كه گفت : « خدايت قرين صلاح بدارد ، من دستخوش ضعفم ، اگر راى تو باشد روايتگر مرا اجازه دهى و نصر اجازه داد كه شعر وى را خواند به اين مضمون :
« كلبى توفيق يافت اما « مغراء در كوشش خود سفلگى كرد « نمير بيان كن و باز بيان كن « كه مغراء برده زاده است « يا پسر آزاده ؟
« اگر از شما باشد خيانت و كفران « از خصايل بزرگان نيست « و اگر ريشهء او از برده باشد « از خيانت وى بر شما ناروايى نرفته . » تا آخر . . .
و چون شعر را به سر برد نصر گفت : « راست گفتى » آنگاه قيسيان سخن آوردند و عذر خواستند .
تاريخ الطبرى ( فارسي ) — صفحة 4299
مساهمون: محمد بن جرير الطبري
ص٤٢٩٩