گويد : به خدا نظر كرد اما اعتنا نكرد و باز سر خود را به حال چرت پايين انداخت .
گويد : آنگاه حجاج كس سوى سواران خويش فرستاد كه او را در سوزش و آتش خدا واگذاريد كه او را رها كردند و بازگشتند .
ابو عمرو عذرى گويد : وقتى شبيب عبور كرد پل را بريد .
اما فروه گويد : وقتى هزيمت شديم من با وى بودم كه پل را تكان نداد ما را تعقيب نكردند تا از پل گذشتيم .
حجاج وارد كوفه شد و به منبر رفت و حمد خداى كرد ، سپس گفت : « به خدا پيش از اين با شبيب نبرد نكرده بودند ،
به خدا فرارى شد و زنش را گذاشت كه نى در . . . نش بشكنند . » دربارهء جنگ حجاج با شبيب در كوفه روايت ديگر هست كه مزاحم بن زفر تيمى گويد : وقتى شبيب دسته هاى سپاه حجاج را بشكست ، حجاج به ما اجازه داد و در نشيمنگاه وى كه شب را آنجا به سر مىبرد پيش وى رفتيم . روى تختى بود و لحافى رويش بود . گفت : « شما را براى كارى خواندهام كه انديشه و امان در آن هست به من مشورت دهيد ، اين مرد ميان جمع شما در آمده ، وارد حريمتان شده و جنگاورانتان را كشته ، به من مشورت دهيد » گويد : همه جا خاموش ماندند ، يكى با چهار پايهء خويش از صف جدا شد و گفت : « اگر امير اجازهام دهد سخن كنم » گفت : « بگوى » گفت : « به خدا ، امير خدا را در نظر نگرفته و حرمت امير مؤمنان را نداشته و نيكخواه رعيت [ 1 ] نبوده » ، اين بگفت و با چهار پايهء خويش در صف نشست .
گويد : وى قتيبه بود ، حجاج خشمگين شد و لحاف را پس زد و پاى خويش
هامش
[ 1 ] كلمه متن