مىكردند كه كدامشان آن را راست كند . » ابو عاصم گويد : اين را براى يكى از فرزندان عبد الله بن عامر گفتم . گفت :
« پدرم مىگفت كه حمران پاى خويش را دراز كرد و معاويه و عبد الله بن عامر پيشدستى مىكردند كه كدامشان آن را بمالد . » در همين سال عبد الملك ، خالد بن عبد الله را به ولايتدارى بصره فرستاد .
على بن محمد گويد : حمران اندك مدتى بر بصره ببود ، پس از كشته شدن مصعب ، ابى بكره برون شد و به كوفه پيش عبد الملك رفت كه عبد الله بن خالد را ولايتدار بصره و توابع آن كرد ، خالد عبيد الله بن ابى بكره را به نيابت خود به بصره فرستاد و چون پيش حمران رفت به دو گفت : « آمدى ، هرگز نيايى ! » و ابن ابو بكره بر - بصره ببود تا خالد بيامد .
به گفتهء واقدى در اين سال عبد الملك به شام بازگشت .
گويد : در همين سال ابن زبير ، جابر بن اسود را از مدينه بكند و طلحة بن عبد الله را عامل آنجا كرد .
گويد : اين آخرين ولايتدار ابن زبير بر مدينه بود تا وقتى كه طارق بن عمرو آزاد شدهء عثمان به مدينه آمد و طلحه فرارى شد و طارق در مدينه ببود تا عبد الملك به دو نامه نوشت .
در اين سال به گفتهء واقدى عبد الله بن زبير سالار حج بود .
مصعب بن عثمان گويد : « وقتى عبد الله بن زبير از كشته شدن مصعب خبر يافت به سخن ايستاد و گفت :
حمد خدايى را كه خلق و فرمان از اوست ، ملك را به هر كه خواهد دهد و از هر كه خواهد ملك را بگيرد ، هر كه را خواهد عزت دهد و هر كه را خواهد ذليل كند ، خدا كسى را كه بر حق باشد ذليل نكند اگر چه تنها باشد و كسى را كه شيطان و حزب شيطان دوستدار وى باشد عزت ندهد و گرچه همهء خلق با وى باشند . بدانيد
تاريخ الطبرى ( فارسي ) — صفحة 3475
مساهمون: محمد بن جرير الطبري
ص٣٤٧٥