هر كدام سى مىگرفت و ده به آنها مىداد و شعرى به اين مضمون دربارهء او گفتند :
« اى پسر وبره چه بد داورى مىكنى « سى مىدهندت و ده مىدهى » گويد : مصعب ، زحر بن قيس جعفى را با هزار كس به كمك ابن معمر فرستاد .
عبد الملك نيز عبيد الله بن زياد بن ظبيان را به كمك خالد فرستاد اما خالد نخواست وارد بصره شود و مطر بن توأم را فرستاد كه بازگشت و به دو خبر داد كه كسان پراكنده شدهاند و او سوى عبد الملك بازگشت .
سكن بن قتاده گويد : بيست و چهار روز نبرد كردند ، چشم مالك آسيب ديد و از جنگ خسته شد ، فرستادگان و از جمله يوسف بن عبد الله رفت و آمد كردند و صلح شد كه خالد را روانه كند و خود او در امان باشد . پس او خالد را از قلمرو بصره برون فرستاد و چون بيم داشت مصعب امان عبيد الله را تأييد نكند سوى ثأج رفت .
مسلمه گويد : وقتى عبد الملك سوى دمشق بازگشت ، همه توجه مصعب به بصره منحصر ماند ، اميد داشت خالد را بگيرد ، اما معلوم شد كه برفته . ابن معمر كسان را امان داده بود كه بيشترشان مانده بودند و بعضىشان از بيم مصعب رفته بودند . مصعب بر ابن معمر خشم آورد و قسم ياد كرد كه كار به او ندهد و كس پيش جفريان فرستاد و ناسزا گفت و ملامتشان كرد .
مداينى و ديگر راويان بصرى گويند : مصعب كس فرستاد كه جفريان را پيش وى آوردند . روى به عبد الله بن ابى بكره كرد و گفت : « اى پسر مسروح ، تو پسر سگى هستى كه سگان با وى در مىآميختند و سرخ و سياه و زرد آورد ، از هر سگى همانند آن ، پدرت غلامى بود كه از حصار طايف به نزد پيمبر آمد آنگاه شاهد آورديد كه ابو سفيان با مادرتان زنا كرده ، به خدا اگر بماندم شما را به نسبتان باز مىبرم » گويد : آنگاه حمران را پيش خواند و گفت : « اى پسر زن يهودى ! تو يك كافر
تاريخ الطبرى ( فارسي ) — صفحة 3460
مساهمون: محمد بن جرير الطبري
ص٣٤٦٠