ياران خود رفتم و با آنها ايستادم .
عبد الله بن عقبه غنوى گويد : آغاز شب مقابل حريفان بوديم كه مردى كه فرستاده بوديم بيامد ، يكى از رهگذران به ما خبر داده بود كه سپاهى از جانب بصره سوى ما مىآيد اما به دو اعتنا نكرديم . براى يكى از مردم محل دستمزدى تعيين كرديم و گفتيم :
« برو ببين از جانب بصره سپاهى سوى ما مىآيد ؟ » وقتى كه ما مقابل مردم كوفه بوديم آمد و گفت : « بله ، شريك بن اعور سوى شما مىآيد ، گروهى را هنگام نيمروز در يك فرسخى ديدم به نظرم امشب تا صبحگاه پيش شما مىرسند . » گويد : سخت فرومانديم ، مستورد به ياران خويش گفت : « رأى شما چيست ؟ » گفتند : « رأى ما همان رأى تست » گفت : « رأى من اينست كه در مقابل همه اين جماعت نمانيم و سوى ناحيه اى كه از آن آمدهايم بازگرديم كه مردم بصره تا سرزمين كوفه ما را تعقيب نخواهند كرد در اين صورت فقط مردم شهرمان در تعقيب ما خواهند بود . » گفتيم : « چرا چنين بايد كرد ؟ » گفت : « جنگيدن با مردم يك شهر براى ما آسانتر از جنگيدن با مردم دو شهر است . » گفتند : « ما را هر كجا مىخواهى ببر » گفت : « از پشت مركبهاى خويش فرود آييد و لختى بياساييد و جو بدهيد ، آنگاه بنگريد چه دستور مىدهم . » گويد : از مركبها فرود آمديم .
گويد : آن وقت ميان ما و آنها مدتى راه بود كه از بيم شبيخون از دهكده دور شده بودند .
گويد : و چون مركبان را استراحت داديم و جو داديم ، بر آن نشستيم ،
تاريخ الطبرى ( فارسي ) — صفحة 2761
مساهمون: محمد بن جرير الطبري
ص٢٧٦١