احنف گفت : « بر اين شاهد بياريد كه به كمتر از اين نيز جنگ با آنها روا است . » گويد : پيش وى شهادت دادند .
احنف گفت : « عباد آمد ؟ » مقصودش عباد بن حصين تميمى بود .
گفتند : « نه . » گويد : آنگاه اندكى صبر كرد و باز گفت : « عباد آمد ؟ » گفتند : « نه . » گفت : « عبس بن طلق اينجاست ؟ » گفتند : « آرى . » پس ، او را بخواند و پارچه اى را كه بر خود پيچيده بود برگرفت و زانو زد و آن را به نيزه اى بست و به دو داد و گفت : « برو . » گويد : و چون عبس برفت گفت : « خدايا زبونش مكن كه در گذشته زبونش نكرده اى . » آنگاه مردم بانگ برآوردند كه زيرا تكان خورد . زيرا كنيز احنف بود و از نام وى احنف را مقصود داشتند .
گويد : چون عبس برفت ، عباد با شصت سوار بيامد و پرسيد كه كسان چه كردند ؟
گفتند : « برفتند . » گفت : « سرشان كى بود ؟ » گفتند : « عبس بن طلق صريمى . » گفت : « من زير پرچم عبس بروم ! » و با سواران سوى قوم خويش باز - گشت .
ابو ريحانهء عرينى گويد : روز كشته شدن مسعود زير شكم اسب زرد بن عبد الله
تاريخ الطبرى ( فارسي ) — صفحة 3145
مساهمون: محمد بن جرير الطبري
ص٣١٤٥