مقررى خويش را به تمام بگيريد ، با يكصد دينار كمك كه در دم به دست كس نهند . » و دوازده هزار كس براى اين كار آماده شدند .
مغيره گويد : يزيد به پسر مرجانه نوشت : « به جنگ ابن زبير برو . » اما وى گفت : « دو كار را براى فاسق نمىكنم :
كشتن پسر دختر پيمبر و غزاى كعبه . » گويد : مرجانه زنى صداقت پيشه بود و وقتى حسين عليه السلام كشته شد به عبيد الله گفت : « واى تو ! چه كردى و به چه كارى دست زدى ؟ » حبيب بن كره گويد : پس بازگشتم كه در آنجا و همان وقت يا كمى بعد به عبد الملك برسم .
گويد : ديدمش كه چهره پوشيده زير درختى نشسته بود و آنچه را ديده بودم با وى بگفتم كه خرسند شد و برفتيم تا به خانهء مروان پيش جماعت بنى اميه رسيديم و خبرى را كه آورده بودم با آنها بگفتم و خداى عز و جل را ستايش كردند .
عبد الملك بن نوفل گويد : حبيب به من گفت كه ده روزه به مقصد رسيده بود .
گويد : از آنجا برون نشدم تا يزيد بن معاويه را ديدم كه براى بازديد سپاه برون شده بود ، شمشيرى آويخته بود و يك كمان عربى به شانه داشت و شعرى مىخواند به اين مضمون :
« وقتى شب به سر رفت « و قوم در وادى القرى فرود آمدند « ابو بكر را خبر كنيد « كه بيست هزار كس از سالخورده و جوان توانى ديد « كه همگى مستند « يا جمعى بيدارند كه خوابشان برفته « شگفتا از ملحدى كه در كار دين خدعه مىكند
تاريخ الطبرى ( فارسي ) — صفحة 3102
مساهمون: محمد بن جرير الطبري
ص٣١٠٢