گويد : گفتمش : « واى تو ، نه به خدا هرگز با تو به يك اطاق نمىمانم . » گويد : از بسترم برخاستم و روى خانه رفتم خولى زن اسدى را خواست و پيش برد و من نشسته بودم و نگاه مىكردم .
گويد : به خدا نورى را مىديدم كه چون ستون از آسمان به لاوك مىتابيد و پرندگانى سپيد ديدم كه در اطراف آن به پرواز بود .
حميد بن مسلم گويد : و چون صبح شد سر را پيش عبيد الله بن زياد برد .
گويد : عمر بن سعد آن روز و فردا را ببود آنگاه حميد بن بكير احمرى را بگفت تا ميان مردم نداى رحيل سوى كوفه داد . وى دختران و خواهران حسين را با كودكانى كه همراه داشته بود و على بن حسين را كه بيمار بود ، با خود ببرد .
قرة بن قيس تميمى گويد : زنان را ديدم كه وقتى بر حسين و كسان و فرزند وى گذشتند فغان كردند و به صورتهاى خويش زدند .
گويد : بر اسب از راهشان گذشتم ، به خدا هرگز زنانى نكو ديدارتر از آنها نديده بودم به خدا از سياه چشمان يبرين نكوتر بودند .
گويد : هر چه را فراموش كنم گفتهء زينب دختر فاطمه را فراموش نمىكنم كه وقتى بر برادر مقتول خويش گذشت مىگفت :
« اى محمدم ، اى محمدم ، فرشتگان آسمان بر تو صلوات گويند ، « اين حسين است در دشت افتاده ، آغشته به خون اعضاء بريده ! « اى محمدم ، دخترانت اسيرند ، باقيماندگانت كشتگانند كه باد « بر آنها مىوزد . » گويد : به خدا همه دشمن و دوست را بگريانيد .
گويد : سرهاى ديگران را نيز بريدند و هفتاد و دو سر همراه شمر بن ذى - الجوشن و قيس بن اشعث و عمرو بن حجاج و عزرة بن قيس فرستادند كه پيش عبيد الله ابن زياد بردند .
تاريخ الطبرى ( فارسي ) — صفحة 3065
مساهمون: محمد بن جرير الطبري
ص٣٠٦٥