ابو الوداك به دو گفت : « چنان مىبينم كه با گناه كشتن همگيشان به پيشگاه خدا مىروى ، وقتى تو به اين تير زده اى و اسب آن يكى را از پاى انداخته اى و ديگرى را به تير زده اى ، در نبردگاه حضور داشته اى ، به آنها حمله كرده اى ، ياران خويش را ترغيب كرده اى ، دشمن آنها را افزوده اى ، به تو حمله كردهاند و نخواسته اى فرار كنى يكى ديگر از ياران تو نيز چنين كرده و ديگرى و ديگرى ، چنين بوده ، و ياران وى كشته مىشدهاند ، همگيتان در خونشان شريكيد . » گفت : « اى ابو الوداك تو ما را از رحمت خداى نوميد مىكنى اگر به روز رستاخيز كار حساب ما با تو بود خدايت نبخشد اگر ما را ببخشى . » گفت : « همين است كه با تو گفتم . »
گويد : تا نيمروز سختترين جنگى را كه خدا آفريده بود با آنها كردند و چنان بود كه نمىتوانستند جز از يك سوى به آنها حمله كنند كه خيمه ها فراهم بود و راست و چپ به هم پيوسته بود .
گويد : و چون عمر بن سعد چنين ديد كسانى را فرستاد كه خيمه ها را از پاى در آرند كه آنها را در ميان گيرند . ياران حسين سه و چهار ميان خيمه ها مىرفتند و به هر كه خيمه را از پاى در مىآورد و غارت مىكرد حمله مىبردند و مىكشتند و از نزديك تير مىزدند و از پاى مىانداختند . در اين وقت عمر بن سعد گفت خيمه ها را آتش بزنند و وارد آن شوند و از پاى بيندازند .
گويد : آتش بياوردند و سوزانيدن آغاز كردند .
حسين گفت : « بگذاريد بسوزانند كه چون آتش در آن افتاد نمىتوانند از آنجا به شما دست يابند . » و چنين شد و نمىتوانستند جز از يك سوى با آنها جنگ كنند .
گويد : زن آن مرد كلبى برون شد و به طرف شوهر خويش رفت و بر سر وى بنشست و خاك از آن پاك مىكرد و مىگفت : « بهشت ترا خوش باد . »
تاريخ الطبرى ( فارسي ) — صفحة 3040
مساهمون: محمد بن جرير الطبري
ص٣٠٤٠