آنگاه پيش خانوادهء خويششان برد و لوازم داد و سوى مدينه فرستاد و چون وارد آنجا شدند زنى از بنى عبد المطلب كه موى خويش را آشفته بود و آستين به سر نهاده بود پيش روى آنها آمد كه مىگريست و اشعارى مىخواند به اين مضمون :
« چه خواهيد گفت اگر « پيمبر به شما بگويد « شما كه آخرين امتها بوديد « از پس مرگ من « با خاندان و كسانم چه كرديد « كه بعضيشان اسيران شدند « و كشتگان آغشته به خون ! « پاداش من اين نبود ، « كه اندرزتان داده بودم كه از پس من « با خويشاوندانم بدى نكنيد . »
حصين بن عبد الرحمان گويد : شنيدم كه مردم كوفه به حسين بن على نوشته بودند كه يكصد هزار كس با تواند . حسين مسلم بن عقيل را سوى آنها فرستاد كه به كوفه رفت و در خانهء هانى بن عروه منزل گرفت و كسان بر او فراهم شدند و ابن زياد از اين خبر يافت .
راوى بدنبال اين حديث چنين گويد : كه ابن زياد كس پيش هانى فرستاد كه بيامد و به دو گفت : « مگر حرمتت نداشتم ؟ مگر اكرامت نكردم ؟ مگر چنين نكردم ؟ » گفت : « چرا . » گفت : « پاداش آن چيست ؟ »
تاريخ الطبرى ( فارسي ) — صفحة 2976
مساهمون: محمد بن جرير الطبري
ص٢٩٧٦