گفتند : « همگى اين مىگوييم كه تو گفتى و رأى ترا مىپسنديم : سوى شهر خود رويم كه ما نيز با توايم و به هدايت و كار تو خشنود . » گويد : پس او حركت كرد و خوارج نيز با وى سوى كوفه حركت كردند .
گويد : و چون به كوفه رسيد آنجا ببود تا معاويه بيامد و مغيرة بن شعبه را ولايتدار كوفه كرد و او كه دوستدار سلامت بود با مردم روش نيكو گرفت و با صاحبان عقايد باطل كارى نداشت . پيش وى مىآمدند و مىگفتند : « فلانى عقيدهء شيعه دارد ، فلانى عقيدهء خوارج دارد . » مىگفت : « قضاى خداست كه پيوسته مختلف باشيد و خدا دربارهء اختلافات بندگان خويش داورى خواهد كرد . » گويد : بدين سبب مردم از وى در امان بودند و خوارج همديگر را مىديدند و از كشته شدن برادران خويش در نهروان سخن مىكردند و مىگفتند كه به جاى ماندن مايهء خسران است و نقصان و در جهاد ديندارى هست و فضيلت و پاداش .
ابن عماره گويد : در ايام مغيره خوارج به سه كس روى كردند كه مستورد بن علقه از آن جمله بود كه با سيصد كس سوى جرجرايا بر ساحل دجله رفت .
محل بن خليفه گويد : در ايام مغيره خوارج به سه كس از خودشان روى كردند : مستورد بن علفهء تيمى ، از تيم الرباب ، حيان بن ظبيان سلمى و معاذ بن جوين ابن حصين طائى سنبسى پسر عموى زيد بن حصين كه در جنگ نهروان در مقابلهء على كشته شده بود . معاذ از جمله چهار صد كس از خوارج بودكه زخمى شده بودند و على آنها را بخشيد .
گويد : « پس خوارج در خانهء حيان بن ظبيان سلمى فراهم آمدند و مشورت كردند كه كى را سالار خويش كنند ؟ » گويد : مستورد به آنها گفت : « اى مسلمانان و مؤمنان كه خدايتان آنچه خوش داريد بدهد و آنچه را خوش نداريد ببرد ، هر كه را مىخواهيد سالار خويش كنيد ، به
تاريخ الطبرى ( فارسي ) — صفحة 2730
مساهمون: محمد بن جرير الطبري
ص٢٧٣٠