اما عدى طفره رفت و گفت : « نمىدانم كجاست و چه كرده است . » پس زياد او را در زندان نگهداشت و در شهر از يمنيان و مردم ربيعه و مضر كس نبود كه از كار عدى نياشفت . پيش زياد آمدند و دربارهء او سخن كردند .
عبد الله بن خليفه را نبردند و مدتى نهان بود ، آنگاه كس پيش عدى فرستاد كه اگر خواهى بيايم و دست در دست تو نهم ، بيايم .
عدى پيغام داد كه به خدا اگر زير پاى من بودى پاى از تو برنمىداشتم آنگاه زياد عدى را خواست و گفت : « ولت مىكنم به شرط آنكه تعهد كنى عبد الله را
از كوفه بيرون كنى و سوى دو كوه فرستى . » گفت : « چنين مىكنم . » و چون بازگشت كس پيش عبد الله بن خليفه فرستاد كه برو اگر خشمش آرام شد دربارهء تو با وى سخن مىكنم تا ان شاء الله بازگردى و او سوى دو كوفه رفت .
گويد : كريم بن عفيف خثعمى را نيز پيش زياد آوردند كه به دو گفت : « اسم تو چيست ؟ » گفت : « كريم پسر عفيف » گفت : « واى تو ، نام خودت و نام پدرت ، بسيار نيكست اما عمل و عقيده ات بسيار بد است . » گفت : « به خدا عقيدهء مرا به تازگى دانسته اى . » گويد : زياد كسان از پى ياران حجر فرستاد تا دوازده كس از آنها را در زندان فراهم آورد ، آنگاه سران چهار ناحيه را خواست و گفت : « دربارهء كارهايى كه از حجر ديدهايد شهادت دهيد . » گويد : در آن وقت سران چهار ناحيه چنين بودند :
عمرو بن حريث بر ناحيه مردم شهر بود .
خالد بن عرفطه بر ناحيه مردم تميم و همدان بود
تاريخ الطبرى ( فارسي ) — صفحة 2831
مساهمون: محمد بن جرير الطبري
ص٢٨٣١