« كردهايم و راهبريمان كردهاند و چنان ديدهايم كه سامان اين كار در آخر « به همانست كه سامان اول آن بوده : اطاعت صميمانه كه در نهان و عيان « همانند باشد و صاحبانش در غياب و حضور يكسان باشند و دلها و زبانهاشان « يكى باشد و چنان يافتهايم كه صلاح كار مردم به نرمش است ، بىسستى « و قدرت نمايى بىخشونت . در ميان شما به كارى دست نمىزنم كه آن را به « انجام نبرم .
هيچ دروغى كه در حضور خدا و مردم گفته شود زشتتر از « دروغ پيشوا بر منبر نيست . » گويد : آنگاه از عثمان و ياران وى سخن آورد و مدحشان گفت و از قاتلان وى ياد كرد و لعنتشان كرد .
گويد : حجر برخاست و با وى چنان كرد كه با مغيره مىكرده بود .
گويد : چنان شد كه زياد به بصره بازگشت و عمرو بن حريث را ولايتدار كوفه كرد و خبر يافت كه شيعيان على به نزد حجر فراهم مىشوند و آشكارا از لعن معاويه و بيزارى او سخن دارند و عمرو بن حريث را ريگباران كردهاند . پس به سوى كوفه بازگشت و به قصر رفت و درآمد و به منبر رفت قباى سندس و روپوشى از خز سبز به تن داشت و مويش از دو سوى آويخته بود .
حجر در مسجد نشسته بود و يارانش به دورش بيشتر از همه بودند زياد حمد خدا گفت و ثناى او كرد و آنگاه گفت :
« اما بعد ، عاقبت سركشى و گمراهى وخيم است ، اينان به حال « خود رها شدهاند و گردن گرفتهاند ، از من ايمن ماندهاند و بر من جرئت « آوردهاند به خدا اگر به استقامت نياييد به داروى خودتان علاجتان « مىكنم . » و نيز گفت : « ناچيزم اگر عرصهء كوفه را از حجر مصون ندارم و او را عبرت آيندگان نكنم ، از حجر واى مادرت ! كه به خطر افتاده اى »
تاريخ الطبرى ( فارسي ) — صفحة 2816
مساهمون: محمد بن جرير الطبري
ص٢٨١٦