گفت : « آيا پيش از من مانع نماز كردن كسى در آنجا شدهاند ؟ شما را به خدا آيا شنيدهايد كه پيمبر خدا صلى الله عليه و سلم چنين و چنان ميگفت ؟ » و چيزهايى را كه پيمبر دربارهء او گفته بود ياد كرد و اينكه خدا عز و جل در كتاب عزيز خويش از او ياد كرده بود .
گويد : تعرض آغاز شد و كسان ميگفتند به امير مؤمنان تعرض نكنيد .
گويد : تعرض بسيار شد و اشتر به پا خاست .
گويد : نميدانم آن روز بود كه وى به پا خاست يا روز ديگر و گفت : « شايد با او و شما خدعه كرده است » و مردم او را پايمال كردند و چنين و چنان ديد .
گويد : بار ديگر عثمان را ديدم كه بر مردم نمايان شد و اندرز گفت و تذكار داد اما اندرزگويى در آنها اثر نكرد و چنان بود كه وقتى كسان بار اول اندرز مىشنيدند در آنها اثر ميكرد و چون مكرر ميشد اثر نمىكرد .
گويد : آنگاه در را باز كرد و مصحف را پيش خود گشود و اين به سبب آن بود كه شب پيش خواب ديده بود كه پيمبر خدا صلى الله عليه و سلم به دو گفته بود : « امشب پيش ما افطار كن . »
حسن گويد : محمد بن ابى بكر پيش وى رفت و ريشش را بگرفت كه گفت : « جايى را گرفتى و كارى كردى كه اگر ابو بكر بود نمىگرفت و نمىكرد . » گويد : پس محمد برون شد و او را رها كرد .
گويد : آنگاه يكى كه او را مرگ سياه نام داده بودند پيش عثمان رفت و او را خفه كرد و پيكرش را بكوفت .
گويد : آنگاه برون شد و گفت : « به خدا چيزى نرمتر از گلوى او نديده بودم به خدا گلويش را فشردم چندان كه نفسش چون نفس مار در تنش همى پيچيد . » گويد : آنگاه برفت .
در حديث ابو سعيد چنين آمده كه يكى پيش عثمان رفت و او گفت :
تاريخ الطبرى ( فارسي ) — صفحة 2273
مساهمون: محمد بن جرير الطبري
ص٢٢٧٣