همدان رسيده بود كه او را بگرفت . تپه پر از استر و خر بود كه عسل بارداشت و چهار پايان مانع فرار وى شد
كه اجل رسيده بود . قعقاع از پس مقاومت او را بر تپه بكشت و مسلمانان گفتند : « خدا سپاهيانى از عسل دارد » . و عسلها را با ديگر بارها كه همراه آن بود به راه انداختند و به اردوگاه بردند از اين رو تپه ، تپهء عسل نام گرفت .
گويد : فيرزان وقتى قعقاع به او رسيد پياده شد و به كوه زد اما راه نبود و قعقاع از دنبال وى رفت تا بگرفتش .
فراريان تا شهر همدان برفتند و سواران از دنبالشان بودند و چون وارد همدان شدند مسلمانان آنجا فرود آمدند و اطراف شهر را به تصرف آوردند و چون خسرو شنوم چنين ديد از آنها امان خواست و قبول كرد كه همدان و دستبى را تسليم كند به شرط آنكه خونريزى نشود ، مسلمانان پذيرفتند و آنها را امان دادند ، مردم نيز ايمن شدند و هر كه گريخته بود باز آمد .
از آن پس كه مشركان در جنگ نهاوند هزيمت شدند ، مسلمانان وارد شهر نهاوند شدند و هر چه را در شهر و اطراف بود تصرف كردند و ساز و برگ و اثاث را پيش سائب بن افرع كه عهده دار ضبط بود فراهم آوردند .
در اين اثنا كه در اردوگاه بودند و انتظار مىبردند از برادران مسلمانشان كه سوى همدان رفته بودند خبر برسد هربذ متولى آتشكده بيامد و امان خواست .
او را پيش حذيفه بردند و گفت : « مرا امان مىدهى كه آنچه را مىدانم با تو بگويم ؟ » گفت : « آرى » گفت : « نخيرجان ذخيره اى را كه از آن خسرو بوده پيش من نهاده و من آن را پيش تو ميآرم به شرط آنكه مرا و هر كه را خواهم امان دهى » حذيفه پذيرفت و او ذخيرهء خسرو را كه جواهرات بود و براى حوادث روزگار
تاريخ الطبرى ( فارسي ) — صفحة 1954
مساهمون: محمد بن جرير الطبري
ص١٩٥٤