دو هزار و پانصد داد كه سياه بود و خسرو كه مقلاص لقب داشت و شهريار و شهرويه و شيرويه و افروذين .
شاعر در اين باره چنين گويد :
« وقتى فاروق تلاش آنها را بديد « و در كارى كه مىكرد بصيرت داشت « براى آنها دو هزار مقرر كرد « و سيصد كس مانند عك و حمير مقررى گرفتند .
گويد : و چنان شد كه در فارس قلعه اى را محاصره كردند سياه آخر شبى در لباس عجمان برفت و خويشتن را كنار قلعه افكند و لباس خود را خون آلود كرد صبحگاهان مردم قلعه مردى را افتاده ديدند در لباس خودى و پنداشتند يكى از خودشان است كه زخمى شده و در قلعه بگشودند كه او را به درون برند و او برجست و با آنها بجنگيد تا در قلعه را رها كردند و گريزان شدند و او به تنهايى قلعه را بگشود كه مسلمانان در آمدند .
جمعى برآنند كه سياه اين كار را در شوشتر كرد .
گويد : قلعه اى را محاصره كرده بودند ، خسرو سوى قلعه رفت و يكى از آنها از بالاى قلعه نمودار شد و با وى سخن مىكرد و خسرو تيرى بزد و او را كشت .
اما سيف در روايتى كه از ابن عثمان آورده گويد : وقتى ابو سبره با سپاه مقابل شوش فرود آمد و مسلمانان آنجا را در ميان گرفتند سالار مردم شوش شهريار برادر هرمزان بود ، بارها با آنها بجنگيدند و هر بار مردم شوش به مسلمانان دست اندازى مىكردند . روزى راهبان و كشيشان از بالاى قلعه نمودار شدند و گفتند : « اى گروه عربان چنان كه عالمان و متقدمان ما گفتهاند شوش را به جز دجال كسى نخواهد گشود ، يا جمعى كه دجال ميانشان باشد ، اگر دجال با شما باشد شهر را خواهيد گشود و اگر با شما نباشد براى محاصرهء ما نمانيد . »
تاريخ الطبرى ( فارسي ) — صفحة 1906
مساهمون: محمد بن جرير الطبري
ص١٩٠٦