تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تاريخ الطبرى ( فارسي ) — صفحة 1309

مساهمون:

ص١٣٠٩

سخن از خاتم نبوت كه بر پيمبر بود

ابو زيد گويد : پيمبر به من گفت : « ابو زيد ! نزديك بيا و پشت مرا مسح كن » و پشت خويش را لخت كرد و من به پشت وى دست زدم و انگشت بر خاتم نهادم و فشردم . » از او پرسيدند : « خاتم چه بود ؟ » گفت : « مقدارى موى بود كه بر شانهء وى بود » از ابو سعيد خدرى پرسيدند : « خاتم پيمبر چه بود ؟ » گفت : « پاره گوشتى برآمده بود . »

سخن از شجاعت و سخاوت پيمبر

انس بن مالك گويد : پيمبر از همه نكوتر و بخشنده تر و شجاعتر بود ، شبى در مدينه بانگ خطر برخاست ، مردم سوى صدا رفتند و به پيمبر برخوردند كه بر اسب لخت ابو طلحه سوار بود و شمشير به دست داشت زودتر از همه سوى صدا رفته بود و مىگفت : « مردم ! بيمناك مباشيد » و اين را دو بار گفت . پس از آن گفت : « اى ابو طلحه اسب تو دريايى است » اسب ابو طلحه كندرو بود و پس از آن هيچ اسبى بر آن پيشى نگرفت .

سخن از موى پيمبر و اينكه خضاب مىكرد يا نه

معاذ گويد : پيش عبد الله بن بسره رفتيم و به دو گفتم : « آيا پيمبر را ديده اى ؟ آيا پيمبر پير بود ؟ »
تاريخ الطبرى ( فارسي ) — صفحة 1309 | محمد بن جرير الطبري / ابوالقاسم پاينده