سخن از سپر پيمبر
: مكحول گويد : پيمبر زره اى داشت كه سر يك قوچ بر آن نقش بود و پيمبر آن را خوش نداشت و يك روز صبح خدا عز و جل آن را از ميان برده بود .
سخن از نامهاى پيمبر
: ابو موسى گويد : پيمبر نامهايى براى خويش گفت كه بعضى از آن به ياد ما مانده است گفت : « من محمد و احمد و مقفى و حاشر و نبى التوبه و ملحمهام . » مطعم گويد : پيمبر به من گفت : « من محمد و احمد و عاقب و ماحيم . » زهرى گويد : عاقب يعنى آنكه پس از او كسى نيست و ماحى يعنى آنكه خداوند به وسيلهء او كفر را محو مىكند .
و نيز روايتى از مطعم هست كه پيمبر گفت : « من محمد و احمد و ماحى
و عاقب و حاشرم و مردم بر قدمهاى من محشور مىشوند . » گويد : « از سفيان پرسيدم معنى حاشر چيست ؟ » گفت : « يعنى آخر پيمبران . »
سخن از وصف پيمبر
: على بن ابى طالب گويد : پيمبر نه دراز بود ، نه كوتاه ، سر بزرگ داشت و ريش انبوه ، و دستان و پاهاى ضخيم ، درشت استخوان بود ، چهره اش بسرخى مىزد . موى بلند بر سينه داشت . هنگام رفتن پيكرش لنگر مىگرفت ، گويى از بالا سرازير شده بود ، پيش از او و پس از او كسى را چون او صلى الله عليه و سلم نديدم . »