هاشان چيزى براى خوردن نداشتند و شبانه برون شدند و سوى جلولا رفتند ، مسلمانان سوى آنها شدند ، هاشم بن عتبه بر مقدمهء سپاه سعد بود و در محل فريد به آنها تاختند .
ابو وائل گويد : عمر بن خطاب حذيفة بن يمان را بر مردم كوفه گماشت و مجاشع ابن مسعود را بر مردم بصره گماشت .
مغيره گويد : آن جمع ( كه سعد معين كرده بود ) از اردوگاه برون شدند و به مداين رفتند كه حجت گويند و يزدگرد را دعوت كنند اينان از رستم گذشتند و به در يزدگرد رسيدند و نزديك اسبان برهنه ايستادند و اسبان يدكى كه همه شيهه مىزد ، و اجازه خواستند كه آنها را بداشتند . يزدگرد كس پيش وزيران و سران سرزمين خويش فرستاد و مشورت كرد
كه با آمدگان چه گويد و چه بگويد ، مردم خبر يافتند و پيش آمدند و به آنها مىنگريستند كه جامه هاى دوخته و برد به بر و تازيانه هاى كوچك به كف و پاپوش چرمين به پا داشتند و چون قوم در بارهء آنها همسخن شدند اجازه يافتند و آنها را پيش شاه بردند .
دختر كيسان ضبى به نقل از يكى از سران قادسيه كه مسلمانى نيك اعتقاد بود و هنگام رسيدن فرستادگان عرب ، حضور داشته بود گويد :
مردم به دور شاه فراهم شده بودند و در آنها مىنگريستند و من هرگز بجز آنها ده كس را نديدم كه به ديدار چون هزار باشند ، اسبانشان در هم مىآويخت و به هم مىخورد و پارسيان از ديدن وضع آنها و اسبانشان آزرده بودند . وقتى پيش يزدگرد رفتند گفت : « بنشينيد . » وى مردى بد رفتار بود و نخستين كارى كه در ميانه رفت اين بود كه ميان خود و آنها ترجمان نهاد و گفت : « از آنها بپرس اين روپوشها را چه مىنامند ؟ » و او از نعمان كه سر فرستادگان بود پرسيد : « اين روپوش تو چه نام دارد ؟ » گفت : « برد »
تاريخ الطبرى ( فارسي ) — صفحة 1652
مساهمون: محمد بن جرير الطبري
ص١٦٥٢