نشماريد . » گويد : آن روز انس بن هلال نمرى جنگيد تا از پاى در آمد و مثنى او را از معركه به در برد و پيش مسعود نهاد و نيز قرط بن جماح عبدى سخت بجنگيد و نيزه ها و شمشيرها شكست و شهر براز دهقان پارسى و سالار سواران مهران را بكشت .
گويد : و چون جنگ به سر رفت مثنى با مردم بنشست و سخن كرد و سخن كردند و چون يكى مىرسيد و سخن مىكرد مثنى مىگفت : « از كار خويش بگوى . » قرط بن جماح گفت : « يكى را كشتم و بوى مشك از او يافتم ، گفتم مهران است و اميد داشتم او باشد و معلوم شد شهر براز سالار سواران است ، خدا ميداند چه ديدم كه مهران چيزى نبود .
مثنى گفت : « در جاهليت و اسلام با عرب و عجم جنگ كردم به خدا كه به روزگار جاهليت يكصد عجم پر توانتر از هزار عرب بود و اكنون يكصد عرب
پر توانتر از هزار عجم است كه خدا حرمتشان را ببرد و كيدشان را سست كرد . اين زرق و برق و انبوه كسان و كمانهاى گشاده و تيرهاى دراز شما را نترساند كه وقتى از آن جدا شوند يا از دست بدهند همانند بهايم هر كجا برانيدشان بروند . » ربعى كه با مثنى سخن مىكرد گفت : « وقتى ديدم كار جنگ دوام يافت و بالا گرفت گفتم سپرها را برگيرند كه دشمن به شما حمله مىبرد ، در مقابل دو حمله پايمردى كنيد و من ضامنم كه در حملهء سوم ظفر يابيد . كسان چنان كردند و به خدا كه خدا تعهد مرا انجام داد . » ابن ذو السهمين گفت : « به ياران خويش گفتم ، شنيدم امير قرائت مىكرد و در قرائت خويش از ترس ياد كرد و اين جز به تفضيل شجاعت نبود . دنبال پرچم خويش باشيد و پيادگان ، سواران را حفاظت كنند و حمله بريد كه گفتار خدا تخلف ندارد ، خدا وعدهء خويش را با آنها وفا كرد و چنان بود كه اميد داشته بودم . » عرفجه گفت : « دسته اى از آنها را سوى فرات رانديم و اميد داشتيم خدا اجازهء
تاريخ الطبرى ( فارسي ) — صفحة 1617
مساهمون: محمد بن جرير الطبري
ص١٦١٧