ولى اين سخنان وى را از لجاجت باز نداشت .
و چون پيمبر از كار هوازن و ثقيف خبر يافت
عبد الله بن ابى حدرد اسلمى را فرستاد و گفت كه ميان آنها رود و با آنها بنشيند و خبر آرد و بداند كه سالار قوم كيست .
ابن ابى حدرد برفت و در جمع قوم وارد شد و با آنها نشست و كار مالك و هوازن را بدانست و شنيد و ديد كه بر پيكار پيمبر همدلند و بيامد و به او صلى الله عليه و سلم خبر داد و پيمبر عمر را پيش خواست و خبر ابن ابى حدرد را با وى بگفت .
عمر گفت : « دروغ گفته است . » ابن ابى حدرد گفت : « تو هميشه حق را تكذيب مىكرده اى . » عمر گفت : « اى پيمبر خدا ، مىشنوى ابن ابى حدرد چه مىگويد ؟ » پيمبر گفت : « اى عمر تو گمراه بودى و خدايت هدايت كرد . » ابو جعفر ، محمد بن على بن حسين ، گويد : وقتى پيمبر خدا آهنگ هوازن داشت شنيد كه صفوان بن اميه مقدارى زره و سلاح دارد و او را كه هنوز مشرك بود پيش خواند و گفت : « اى ابو اميه سلاح خويش را به ما عاريه بده كه با آن به جنگ دشمن رويم . » صفوان گفت : « اى محمد به غصب مىگيرى ؟ » گفت : « نه ، به عاريه مىگيرم و با ضمانت اينكه به تو پس دهيم . » صفوان گفت : « مانعى نيست » و يكصد زره و سلاح بايسته آن را بداد .
گويند : پيمبر از او خواست كه حمل سلاح را نيز به عهده گيرد و او چنان كرد .
گويد : و اين سنت شد كه عاريه مورد ضمانت است و بايد پس داد .
ابن اسحق گويد : آنگاه پيمبر برون شد و دو هزار كس از مردم مكه و ده هزار كس از ياران خويش كه مكه را با آنها فتح كرده بود همراه داشت و عتاب بن اسيد را امارت مكه داد و به قصد مقابلهء هوازن روان شد .
جابر گويد : وقتى به درهء حنين رسيديم در يكى از دره هاى تهامه كه سراشيب
تاريخ الطبرى ( فارسي ) — صفحة 1200
مساهمون: محمد بن جرير الطبري
ص١٢٠٠