نيستم ؟ » .
گفتند : « چرا » گفت : « آيا از من بدگمانيد ؟ » گفتند : « نه . » گفت : « مىدانيد كه من مردم عكاظ را سوى شما خواندم و چون نپذيرفتند با زن و فرزند و همه كسانى كه اطاعت من كردند سوى شما آمدم ؟ » گفتند : « آرى . » زهرى گويد : عروة بن مسعود فرزند سبيعه دختر عبد شمس بود .
عروه گفت : اين مرد روش عاقلانه اى به شما عرضه كرده بپذيريد و بگذاريد من سوى او روم .
گفتند : « برو . » عروه پيش پيمبر آمد و با او سخن كرد و پيمبر همان سخنان با وى گفت كه با بديل گفته بود .
عروه به دو گفت : « اى محمد هيچكس از عربان ، قوم خويش را نابود نكرده كه تو نابود كنى و اگر چنين شود من كسانى را اطراف تو مىبينم كه توانند بگريزند و ترا رها كنند . » ابو بكر گفت : « پايين تنهء لات را بمك ، ما مىگريزيم و او را رها مىكنيم ! » لات بت ثقيف بود كه پرستش آن مىكردند .
عروه گفت : « اين كيست ؟ » گفتند : « ابو بكر است . » گفت : « بخدايى كه جانم به فرمان اوست
اگر منتى بر من نداشتى كه تلافى آن نكردهام جواب ترا مىدادم . » آنگاه با پيمبر به سخن پرداخت و همين كه چيزى مىخواست گفت ريش وى
تاريخ الطبرى ( فارسي ) — صفحة 1115
مساهمون: محمد بن جرير الطبري
ص١١١٥