آنكه سعد به مقصد رسد از روى سخن وى نابودى بنى قريظه را خبر داد .
ابو جعفر گويد : وقتى سعد پيش پيمبر و مسلمانان رسيد پيمبر گفت : « براى سالار خويش به پا خيزيد . » يا گفت : « براى بهترين مرد خودتان به پا خيزيد . » و قوم به پا خاستند و گفتند : « اى ابو عمرو ، پيمبر حكميت دربارهء بستگانت را به تو واگذار كرده . » سعد گفت : « به قيد سوگند پيمان مىكنيد كه به حكم من رضايت دهيد ؟ » گفتند : « آرى . » گفت : « و آنكه اينجا نشسته رضايت دارد ؟ » و به سوى جاى پيمبر
اشاره كرد ، اما از روى احترام به دو ننگريست .
پيمبر گفت : « آرى . » سعد گفت : « حكم من اينست كه مردان را بكشند و اموال تقسيم شود و زن و فرزند را اسير كنند . » پيمبر گفت : « حكم تو دربارهء يهودان همان است كه خدا از فراز هفت آسمان مىكند . » ابن اسحاق گويد : آنگاه يهودان را از قلعه ها فرود آوردند و پيمبر آنها را در خانهء دختر حارث يكى از زنان بنى نجار محبوس كرد ، پس از آن به بازار مدينه كه هم اكنون به جاست رفت و گفت تا چند گودال بكندند و يهودان را بياوردند و در آن گودالها گردنشان را بزدند . شمار يهودان ششصد يا هفتصد بود و آنكه بيشتر گويد هشتصد تا نهصد گويد . حيى بن اخطب دشمن خدا و كعب بن اسد سالار قوم نيز در آن ميانه بودند .
هنگامى كه كعب بن اسد را با يهودان پيش پيمبر مىآوردند به دو گفتند : « پندارى با ما چه ميكنند ؟ » گفت : « در هيچ جا فهم نداريد مگر نمىبينيد كه هر كه را مىبرند بر نمىگردد ؟
تاريخ الطبرى ( فارسي ) — صفحة 1088
مساهمون: محمد بن جرير الطبري
ص١٠٨٨