« هر كه به من نزديك شود تيرى در او جاى دهم . » و كسان بازگشتند .
آنگاه ابو سفيان و سران قريش پيش وى آمدند و گفتند : « تير مينداز تا با تو سخن كنيم . » و ابن ربيع از تير انداختن دست بداشت و ابو سفيان بيامد و نزد وى بايستاد و گفت : « اين درست نبود كه زن را آشكارا در مقابل مردان برون آوردى تو كه مصيبت و بليهء ما را مىدانى كه از محمد چه كشيدهايم و اگر دختر او را آشكارا از ميان ما ببرى مردم پندارند كه از مصيبت و بليه به ذلت افتادهايم و ضعيف و زبون شدهايم ، ما به نگهداشتن او حاجت نداريم او را بازگردان و چون سر و صدا آرام شد و مردم گفتند كه ما او را پس آوردهايم نهانى او را پيش پدرش ببر . » و ابن ربيع چنان كرد و چون سر و صدا بخفت شبانه زينب را ببرد و به زيد بن حارثه و همراه وى تسليم كرد كه پيش پيمبر خدا صلى الله عليه و سلم آوردند .
ابن اسحاق گويد : ابو العاص در مكه بود و زينب پيش پيمبر در مدينه بود كه اسلام ميان آنها جدايى آورده بود و كمى پيش از فتح مكه ابو العاص به تجارت سوى شام رفت كه مالى داشت و امين اموال قريش بود كه كالا به دو سپرده بودند .
و چون از تجارت خويش فراغت يافت و بازگشت ، جماعتى كه پيمبر فرستاده بود به دو برخوردند و مالش را ببردند و او بگريخت ، و چون فرستادگان پيمبر مال وى را پيش پيمبر آوردند ابو العاص در تاريكى شب پيش زينب دختر پيمبر آمد
و از او پناه خواست و زينب نيز او را پناه داد كه مال وى را بگيرد .
صبحگاهان كه پيمبر برون شد و تكبير گفت و مردم با وى تكبير گفتند زينب از صفهء زنان بانگ زد كه اى مردم ابو العاص بن ربيع را پناه دادهام .
و چون پيمبر سلام نماز بگفت روى به مردم كرد و گفت : « آنچه را شنيدم شما نيز شنيديد ؟ » گفتند : « آرى . »
تاريخ الطبرى ( فارسي ) — صفحة 987
مساهمون: محمد بن جرير الطبري
ص٩٨٧