برد .
آنگاه پيمبر پرسيد : « چند شتر كشت ؟ » غلام گفت : « نه شتر » سپس پرسيد : « ديشب كى به آنها غذا داد ؟ » و غلام يكى را نام برد .
پيمبر پرسيد : « چند شتر براى آنها كشت ؟ » غلام گفت : « ده شتر » پيمبر گفت : « شمار قوم ميان نهصد و هزار است » ، و جمع قرشيان نهصد و پنجاه كس بود .
« پس از آن پيمبر برفت و بر چاه بدر فرود آمد و حوضها را از آب پر كردند و ياران خود را در آنجا بصف كرد تا قرشيان بيامدند و هماندم كه پيمبر خدا به بدر رسيد گفت : « اينجا قتلگاه آنهاست . » « و چون قرشيان بيامدند ، ديدند كه پيمبر از پيش آنجا فرود آمده و پيمبر گفت :
« خدايا اين قرشيان با جماعت و غرور خويش به جنگ تو و تكذيب پيمبرت آمده ، خدايا وعده خويش را وفا كن » « و چون قرشيان در رسيدند پيش روى آنها رفت و خاك به چهره هاشان پاشيد .
خدايا وعده خويش را وفا كن » « و چون قرشيان در رسيدند پيش روى آنها رفت و خاك به چهره هاشان پاشيد و خدا منهزمشان كرد .
« و چنان بود كه پيش از رو به رو شدن قرشيان با پيمبر خداى ابو سفيان كس فرستاده بود كه بازگرديد و كاروان ابو سفيان به جحفه رسيده بود .
« ولى قرشيان گفتند : « به خدا بازنگرديم تا به بدر فرود آييم و سه روز به آنجا بمانيم و مردم حجاز ما را به بينند كه هر كه از عربان ما را به بيند جرئت جنگ ما نيارد و خداى تعالى در اين باره فرمود :
« * ( كَالَّذِينَ خَرَجُوا من دِيارِهِمْ بَطَراً وَرِئاءَ النَّاسِ وَيَصُدُّونَ عَنْ سَبِيلِ الله وَالله ) *
تاريخ الطبرى ( فارسي ) — صفحة 947
مساهمون: محمد بن جرير الطبري
ص٩٤٧