تخطي إلى المحتوى الرئيسي

الصيدنة في الطب ( داروشناسى در پزشكى ) ( فارسى ) — صفحة 833

مساهمون:

ص٨٣٣
شود ، پس او را بر هريك از پيوندهاى او ببرند و جواز كنند 4 . در انواع ادويه و از جمله در حنوط مردگان ، اين [ نبات ] را فقط در وقتى به كار برند كه اجزاى او عفن شده باشد و درهم ريخته باشد . چنين گويند كه در آن نواحى عقبه‌اى است كه چون اين [ نبات ] را از آن عقبه بگذرانند ، اجزاى او عفن شود و صالح شد مر آن را كه او را در ادويه به كار برند . اگر او را از عقبات و مواضع ديگر بگذرانند ، اجزاى او از هم جدا نشود ، بلكه هم‌چنان صلب و محكم بماند چون ديگر دانه‌ها 5 . ( 1 ) . در فرهنگ‌ها ( لسان العرب ،
II
، 565 ؛
II , Dozy
، 403 ) فقط شكل قمحة آمده كه مترادف « قصب الذريرة » -
Acorus calamus L .
است ؛ عيسى ، 56 . نيز قس . شمارهء 843 . ( 2 ) . ذريرة - ماده معطر گرد مانند كه از نى خوشبوى به دست مىآيد ؛ نك . شمارهء 843 ، يادداشت 1 . ( 3 ) . عقبه - سربالايى تند يا گردنه . قطعهء * 3 در
Picture
، 130 - 131 درج شده است . ( 4 ) . نسخهء فارسى : جوان كنند ، بايد خواند « جواز كنند » ، جواز - هاون بزرگ چوبى يا سنگى . ( 5 ) . در پى آن ، جمله نامفهوم : و بر آتش افروزنه را نشايد .

861 . قنبيل 1

به لغت هندى « قاف » قنبيل را مشتبه گويند ميان « كاف » و « قاف » . او تخم درختى است ، به هيئت تخم‌هاى او خرد باشد و در غلاف بود . چون دست به او بسوده شود ، دست را سرخ كند . [ قنبيل ] را از زمين هند به اطراف برند . بعضى روغن را به او رنگ كنند . طريق او آن است كه مقدارى قنبيل در روغن فكنند و بگذارند . رنگ و بوى او از رنگ و بوى زعفران كم باشد . بعضى از صيادنه كه ديانت ندارند ، زعفران را به او مغشوش كنند و به قيمت زعفران [ واقعى ] بفروشند . اهل زمين هند قنبيل را در عطرهاى خود به كار برند . ( 1 ) . مادهء سرخ گردمانندى كه روى ميوه‌هاى
Mallotus philippinensis Mull .
مترادف
Rottlera tinctoria Roxlb .
تشكيل مىشود ؛ سراپيون ، 303 ؛ ابو منصور ، 458 ؛ ابن سينا ، 624 ؛ ميمون ، 327 ؛ عيسى ، 2 114 . قنبيل عربى و
kamala
اروپايى از كمپلّه سانسكريت است ( بنگالى - كمبله ، هندى - كمله ) ؛
Platts
، 850 ؛
Dutt
، 233 .

862 . قنطوريون 1

چنين آورده‌اند كه قنطوريون دو نوع است : يك نوع از او بزرگ‌تر باشد ، اين نوع را « لوفاى بزرگ » گويند و چون به تازى از او عبارت كنند ، « لوفاى كبير » 2 گويند . به لغت