آن خطاب كرد : واها لك واى بر تو به زودى با خون رنگين خواهى شد ، اين روايت را گفت : و روز جمعه همان هفته ضربت به فرق سرش وارد آمد « 1 » .
ابن عبد البرّ در كتاب « استيعاب » به سند خود از « سكين بن عبد العزيز عبدى » روايت كرده كه از پدرش شنيد كه مىگفت : عبد الرحمن بن ملجم آمد و از على ( عليه السلام ) مركبى خواست و حضرت مركبى به او داد و رو به حضار كرد كه من حيات او را مىخواهم او كشتن مرا ، و من با او رفتارى كرده و مىكنم كه هيچ بهانه اى براى اجراء تصميمش ندارد ، همه بدانيد كه او قاتل من است ، بعضى از حضار گفتند : پس چرا آزادش گذاشته اى ؟ فرمود : براى اين كه هنوز مرا نكشته « 2 » اين روايت را « محب طبرى » نيز در « رياض النضرة » آورده با اين اضافه كه به آن حضرت گزارش دادند كه : ابن ملجم دارد شمشير خود را زهر مىدهد و مىگويد :
به زودى على ( عليه السلام ) را آن چنان به قتل برسانم كه عرب هر جا نشست آن را تعريف كند .
پس على ( عليه السلام ) فرستاد نزد او كه چرا شمشير خود را زهر مىدهى ؟ گفت :
براى دشمنم و دشمن تو ، حضرت رهايش كرد و فرمود : چه كنم ؟ هنوز كه مرا نكشته ، ابو عمر و نيز اين روايت را آورده « 3 » .
متقى در « كنز العمال » از « معاوية بن جرين حضرمى » روايت كرده كه گفت :
روزى لشكر در برابر على ( عليه السلام ) سان مىداد از آن ميان ابن ملجم گذشت ، حضرت از نامش پرسيد ، او به دروغ اسم ديگرى غير اسم پدر خود را برد ، حضرت فرمود : دروغ گفتى ، نام پدرت را بگو ابن ملجم زير بار نمىرفت تا عاقبت گفت :
آنگاه حضرت فرمود : آخر رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلَّم به من خبر داده بود كه قاتل من شخصى شبيه يهوديان و خود يهودى است « 4 » .
هامش
« 1 » ابن سعد ، طبقات ، ج 3 ، ص 23 .
« 2 » ابن عبد البر ، استيعاب ، ج 2 ، ص 470 .
« 3 » محب طبرى ، رياض النضرة ، ج 2 ، ص 245 .
« 4 » متقى ، كنز العمال ، ج 6 ، ص 412 .