تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مهج الدعوات ومنهج العبادات ( فارسى ) — صفحة 197

مساهمون:

ص١٩٧
( 1 ) شب را در روز و داخل مىكنى روز را در شب و بيرون مىآورى « 1 » زنده را از مرده و بيرون مىآورى مرده را از زنده و روزى مىدهى كسى را كه خواهى بىاندازه توئى نعمت دهندهء احسان‌كنندهء آفرينندهء ايجادكنندهء تواناى قهركنندهء تنزيه كرده‌شدهء در روشنى پاكيزگى رداى خود ساخته‌اى بزرگى و عزّت را و بزرگى نموده‌اى به بزرگوارى خود و پنهان گشته‌اى به روشنى و شرف خود و صاحب زينت شده‌اى به هيبت و رفعت خود براى توست نعمت دادن ازلى و پادشاهى بلند مرتبه و بخشش وسيع و توانائى با اقتدار گردانيدى مرا از [ امّت ] جملهء فاضلترين پسران آدم و گردانيدهء مرا شنوا و بينا در كمال صحّت مستوى الخلقه به سلامت ، مشغول نساختى مرا به آفت و بلائى كه باشد در بدن من و باز نداشت ترا « 2 » از احسان بخشش تو به من و نيكوئى احسان تو نزد من و زيادتى انعام تو بر من از آن كه فراخ كردى بر من روزى مرا در دنيا و زيادتى دادى مرا بر بسيارى از اهل دنيا پس گردانيدى تو براى من گوشى را [ كه بشنود نشانه‌هاى ترا ] و دلى را كه بشناسد بزرگوارى ترا و من به احسان تو ستايش‌كننده‌ام و به سعى يقين خود براى تو شكركننده‌ام و به حق تو « 3 » گواهم پس بدرستى كه تو زنده‌اى پيش از هر زنده‌اى و زنده‌اى بعد از هر زنده‌اى و زنده‌اى كه ارث مىبرى [ نمىبرى ] زندگانى را [ از زنده‌اى ] نبريده‌اى و بر طرف ننموده‌اى نيكى خود را از من يك برهم زدن چشمى در هر زمانى و فرو نياوردى به من مشقّتهاى عذابهاى خود را ( 2 ) و تغيير ندادى بر من دقيق‌هاى نگاهداشتن‌هاى خود را پس اگر به ياد نياورم من از نيكوئى تو مگر در گذشتن ترا ( از گناهان من ) و برآوردن حاجت مرا در وقتى كه بالا كردم سر خود را كه متلبس بودم به ستايش كردن تو و تعظيم نمودن تو و در وقت قسمت كردن روزيها در هنگامى كه مقرّر ساختى تو آن را پس براى توست ستايش به عدد آنچه نگاهداشته است آن را دانائى تو « 4 » و به عدد آنچه فرا گرفته آن را توانائى تو و به عدد آنچه گنجايش داشته باشد آن را
هامش
( 1 ) مثل بيرون آوردن حيوانات از نطفه و بيرون آوردن نطفه از حيوانات و مثل بيرون آوردن مرغ از تخم و تخم از مرغ ، يا آن كه مراد بيرون آوردن فرزند مؤمن است از ابوين كافر و فرزند كافر است از ابوين مؤمن چنان كه در بعضى از احاديث تفسير به اين شده است . و اللَّه يعلم ( 2 ) يعنى اين همه كرامتها و نعمتها كه به من داده‌اى و ارزانى داشته‌اى باز نمىدارد ترا از آن كه زياده احسان نمائى به من و اكتفا به همان قدر ننمائى از جهت آن كه من شكرگزارى بجا نياورده‌ام ، يا آن كه در نظر تو اين نعمتها چيزى آيد يا قربى داشته باشد و گوئى كه كافى است او را و ديگر احتياجى ندارد چنان كه طريقهء بندگان است بلكه نه چنين است و دايما احسان مىكنى و نعمت مىدهى پيوسته و متّصل به يك ديگر . و اللَّه يعلم بحقايق الامور ( 3 ) يعنى به حقى كه تو بر من دارى . ( 4 ) يعنى آنچه احاطه نموده است به آن علم تو .
مهج الدعوات ومنهج العبادات ( فارسى ) — صفحة 197 | السيد ابن طاووس / الطبسي