بلكه در حالى بود كه همهء بزرگان عرب در برابر رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم تسليم شدند و در حزب او در آمدند .
نوشته بودى كه من ، « طلحه » و « زبير » را كشته و « عايشه » را تبعيد كردهام و در « كوفه » و « بصره » اقامت گزيدهام ! اين مربوط به تو نيست و لزومى ندارد عذر آن را از تو بخواهم ( اين تنها مربوط به امّت اسلامى و من است كه اميرمؤمنانم ) .
تو يادآور شده بودى كه با گروهى از « مهاجران » و « انصار » به مقابله با من خواهى شتافت ( كدام مهاجر و كدام انصار ؟ ) هجرت از آن روزى كه برادرت ( يزيد بن ابوسفيان روز فتح مكّه ) اسير شد ، پايان يافت . با اين حال اگر در اين ملاقات شتاب دارى ، دست نگهدار ، زيرا اگر من به ديدار تو آيم سزاوارتر است . چرا كه خداوند مرا به سوى تو فرستاده كه از تو انتقام بگيرم ! و اگر تو با من ديدار كنى چنان است كه شاعر « بنى اسد » گفته :
« به استقبال تندباد تابستانى مىشتابند كه آنها را با سنگريزهها و ميان غبار و تخته سنگها درهم مىكوبد » .
نزد من همان شمشيرى است كه بر پيكر جدّ و دايى و برادرت ( يك جا در ميدان بدر ) كوبيدم !
به خدا سوگند من مىدانم تو مردى بى خرد و پوشيده دل هستى ، و سزاوار است دربارهء تو گفته شود :
به نردبانى بالا رفتهاى كه تو را به پرتگاه خطرناكى كشانده كه به زيان توست نه به سود تو ، زيرا به كسى مىمانى ، كه غير گمشدهء خود را مىجويد و گوسفندان ديگرى را مىچراند .
مقامى را مىطلبى كه نه سزاوار آن هستى و نه در كانون آن قرار دارى ، چقدر بين كردار و گفتارت فاصله است ؟ ! و چقدر با عموها و دايىهاى بت پرستت شباهت دارى ؟ ! همانها كه شقاوت و تمنّاى باطل وادارشان ساخت كه « محمّد صلى الله عليه و آله » را انكار كنند و همان گونه كه مىدانى با او ستيزه كردند تا به خاك و خون غلطيدند و نتوانستند از خود دفاع كنند و نه از زخم شمشيرها كه ميدان نبرد از آن خالى نيست و سستى با آن نمىسازد ، خود را حفظ نمايند .
تو دربارهء قاتلان « عثمان » زياد حرف زدى ، بيا نخست همچون ساير مسلمانان با من بيعت كن ، سپس دربارهء آنها طرح شكايت نما تا من طبق حكم خداوند ميان تو و آنها داورى كنم ، امّا آنچه را تو مىخواهى ، مانند فريب دادن طفل است ، كه بخواهند وى را از شير بگيرند و سلام به آنها كه لياقت دارند !
نهج البلاغة با ترجمه فارسى روان ( فارسى ) — صفحة 711
مساهمون: الشيخ ناصر مكارم الشيرازي
ص٧١١