و از اين دنيا بيش از خوراك مختصر و ناچيزى برنگرفتهام . اين دنيا در چشم من بى ارزشتر و خوارتر از دانهء تلخى است كه بر شاخهء درخت بلوطى برويد .
آرى از ميان آنچه آسمان بر آن سايه افكنده تنها « فدك » در اختيار ما بود كه آن هم گروهى بر آن بخل و حسادت ورزيدند و گروه ديگرى آن را سخاوتمندانه رها كردند ( و از دست ما خارج گرديد ) و بهترين حاكم خداست .
مرا با « فدك » و غير فدك چكار ؟ در حالى كه جايگاه فرداى هركس قبر اوست كه در تاريكى آن آثارش محو و اخبارش ناپديد مىشود . قبر حفرهاى است كه هرچه بر وسعت آن افزوده شود و دست حفر كننده بازتر باشد ، سرانجام سنگ و كلوخ آن را پر مىكند و جاهاى خالى آن را خاكهاى انباشته مسدود مىنمايد .
من نفس سركش را با تقوا تمرين مىدهم و رام مىسازم ، تا در آن روز بزرگ و خوفناك با ايمنى وارد صحنهء قيامت شود و در آنجا كه همه مىلغزند او ثابت و بى تزلزل بماند . ( فكر نكن من قادر به تحصيل لذّتهاى دنيا نيستم ، به خدا سوگند ) اگر مىخواستم مىتوانستم از عسل مصفّا و مغز اين گندم و بافته هاى اين ابريشم براى خود خوراك و لباس تهيّه كنم .
امّا هيهات كه هوا و هوس بر من غلبه كند و حرص و طمع مرا وادار كند تا طعامهاى لذيذ را برگزينم .
در حالى كه ممكن است در سرزمين « حجاز » يا « يمامه » كسى باشد كه حتّى اميد به دست آوردن يك قرص نان هم نداشته باشد و نه هرگز شكمى سير خورده باشد ، آيا من با شكمى سير بخوابم در حالى كه در اطرافم شكمهاى گرسنه و كبدهاى سوزانى باشند ؟ و آيا آنچنان باشم كه آن شاعر گفته است .
« اين درد تو را بس كه شب با شكم سير بخوابى ، در حالى كه در اطراف تو شكمهايى گرسنه و به پشت چسبيده باشند » !
آيا به همين قناعت كنم كه گفته شود : من اميرمؤمنانم ؟ امّا با آنان در سختىهاى روزگار شركت نكنم ؟ ! و پيشوا و مقتدايشان در تلخيهاى زندگى نباشم ؟ من آفريده نشدم كه خوردن خوراكيهاى پاكيزه مرا به خود مشغول دارد ؛ همچون حيوان پروارى كه تمام همّش ، علف است و يا همچون حيوان رها شدهاى كه شغلش چريدن و خوردن و پركردن شكم مىباشد ، و از سرنوشتى كه در انتظار اوست بى خبر است ، آيا بيهوده يا مهمل و عبث آفريده شدهام ؟
آيا بايد سررشته دار ريسمان گمراهى باشم ؟ و يا در طريق سرگردانى قدم گذارم ؟ گويا مىبينم گويندهاى از شما مىگويد :
نهج البلاغة با ترجمه فارسى روان ( فارسى ) — صفحة 653
مساهمون: الشيخ ناصر مكارم الشيرازي
ص٦٥٣