آنها كه از هم فاصله داشتهاند به هم نزديك گردانيده و بين آنها كه به هم نزديكند جدايى انداخته است .
حدّ و اندازهاى برايش متصوّر نيست و به حساب و شمارش در نمىآيد ، زيرا ابزار ، دليل بر محدوديّت خويشند و وسايل و آلات به مانند خود اشاره مىكنند . همين كه مىگوييم موجودات « از فلان وقت » پيدا شدهاند آنها را از قديم بودن منع كردهايم و اينكه مىگوييم « قطعاً » به وجود آمدهاند ، آنها را از ازلى بودن ممنوع ساختهايم و هنگامى كه گفته مىشود « اگر چنين بود » كامل مىشد ، دليل آن است كه موجودات به تمام معنا كامل نيستند .
با آفرينش موجودات آفرينندهء آنها در برابر عقول تجلّى كرد و از همين نظر است كه از ديده شدن با چشمهاى ظاهر مبرّا و پيراسته است و قوانين « حركت » و « سكون » بر او جريان ندارد ، ( زيرا ) چگونه مىتواند چنين باشد ، در صورتى كه او خود « حركت » و « سكون » را ايجاد كرده است ؟ و چگونه ممكن است آنچه را آشكار ساخته در خودش اثربگذارد ؟ و مگر مىشود كه خود تحت تأثير آفريدهء خويش قرار گيرد ؟ اگر چنين شود ذاتش تغيير مىپذيرد و كنه وجودش تجزيه مىگردد و ازلى بودنش ممتنع مىشود و هنگامى كه آغازى برايش معيّن شد انتهايى نيز خواهد داشت و لازمهء اين آغاز و انجام نقصان و عدم تكامل خواهد بود . كه نقصان داشتن دليل مسلّم مخلوق بودن است و خود دليل وجود خالقى ديگر مىشود ، نه اين كه خود آفريدگار باشد و سرانجام از اين دايره كه هيچ چيز در او مؤثّر نيست و زوال و تغيير و افول در او راه ندارد ، خارج مىگردد ( و همچون ساير موجودات تحت تأثير اشيا قرار خواهد گرفت ) كسى را نزاده كه خود نيز مولود باشد و از كسى زاده نشده تا محدود به حدودى گردد ؛ برتر از آن است كه فرزندانى پذيرد . . . و پاكتر از آن است كه گمان آميزش با زنان دربارهء او رود . دست انديشههاى بلند به دامن كبرياييش نرسد تا در حدّ و نهايتى محدودش كند و تيزهوشى هوشمندان نتواند نقش او را در خيال تصوّر نمايد ، حواس از دركش عاجزند و دستها از دسترسى و لمسش قاصرند ، تغيير و گوناگونى در او راه ندارد و گذشت زمان برايش هيچ گونه تبديل و دگرگونى به وجود نياورد ، آمد و شد شبها و روزها وى را كهنه و سالخورده نسازند و روشنايى و تاريكى تغييرش ندهند . او به هيچ يك از اجزا و جوارح و اعضا و نه به عرضى از اعراض و نه به تغاير و ابعاض به هيچ كدام توصيف نگردد ، برايش حدّ و نهايتى گفته نشود و انقطاع و انتهايى ندارد . اشيا به او احاطه ندارند تا وى را بالا برند و يا پايين آورند و نه چيزى او را حمل مىكند كه او را به جانبى متمايل يا ثابت نگهدارد ، نه در درون اشيا است و نه در بيرون آنها ( بلكه به همه چيز احاطه دارد ) . خبر مىدهد امّا نه با كام و زبان ، مىشنود ولى نه به واسطهء دستگاه شنوايى كه از مجرا ، استخوانها و پردهها تشكيل شده ، سخن مىگويد ، نه اين كه تلفّظ كند ، همه چيز را حفظ مىكند ولى نه با قوّهء حافظه ، اراده مىكند ، امّا نه اين كه داراى ضميرى باشد ، دوست مىدارد و خشنود مىشود امّا نه از روى رقّت قلب ،
نهج البلاغة با ترجمه فارسى روان ( فارسى ) — صفحة 425
مساهمون: الشيخ ناصر مكارم الشيرازي
ص٤٢٥